اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

روزی که بچه ها ناپدید شدند… و داستان های دیگر (ادبیات داستانی ایران 2)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

118

شابک

9789645478214

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

132

کد محصول

88943

قیمت پشت جلد

190000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه نوجوانان فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/15

قیمت برای شما: 190000ریال

توضیحات

کتاب روزی که بچه ها ناپدید شدند … و داستان های دیگر اثری است به قلم عبدالمجید نجفی و چاپ انتشارات فروزش. این کتاب دربردارنده مجموعه ای از داستان های کوتاه تحت عناوین روزی که بچه ها ناپدید شدند، افراها نمی میرند، دوازده سال سه روز کم، چرخ فلک، من خوابم یا بیدار، من گم شده ام شاید، کلاف های سردرگم، بلیت گمشده، درخت و بچه مردم، سلام آقای همینگوی و… است. داستان نخست که عنوان کتاب نیز برگرفته از آن است از دو نوجوان حکایت دارد که تصمیم می گیرند پا به منطقه ای ممنوعه از روستایشان بگذارند، جایی که مادرها از آن قصه های ترسناکی تعریف می کنند و از ساکن عجیب و غریبش می گویند، کسی که از یک دیو هم برای اهالی وحشت آفرین تر است.

گزیده ای از کتاب

باید بگردم پیداش کنم. نباید به کسی چیزی بگویم. فایده ای ندارد، چون باز سر به سرم می گذارند و دستم می اندازند. نباید زیاد دور شده باشد. حالا که نفس زمستان بند آمده و رفته روی تپه های شمالی شهر، شکل برف نشسته و زل زده به شهر. شاید باورش نمی شود که رفتنی است که چند روز دیگر فروردین از راه می رسد.

سه تا پنج تومنی زرد و براق مانده روی طاقچه. این دیگر خیلی عجیب است. پنج تومنی برای او یعنی خروس قندی، یعنی شکر پنیر با پولک های شکردار صورتی و زرد و سفید و سرخ. برای همین نباید توی بازارچه دنبالش بگردم اما او بدون پنج تومنی های دوست داشتنی اش کجا رفته است؟

باید خوب فکر کنم، باید سری به خانه مادربزرگ بزنم. وقتی با کسی دعوا می کرد یا دلش تنگ می شد برای حلوای زنجبیلی یا دست کم مشتی سنجد و تخمه بوداده خربزه، راه می کشید به خانه آبایی. وقت و بی وقت.

باد می افتاد لای شاخه های درخت توت و کلاغ ها فرار زمستان را جشن می گرفتند و او همان طور که تکه ای نان سنگک بیات را به نیش می کشید از دیدن سبزی هایی که مادربزرگ توی بشقاب ها سبز کرده بود، کیف می کرد. می رفت لب حوض، توی آب نیم مات گاهی یکی از ماهی های سرخ و سیاه نزدیک می شد به سطح آب و او ناگهان پخ می کرد طرف گربه ای که گوشه باغچه کمین کرده بود و از خنده ریسه می رفت.

کوچک تر که بود با ترس و لرزی شیرین می رفت، سردابه که آن سوی حیاط در ضلع شرقی بود. بوی خنکا و ماست و خیار می آمد از سردابه و او حواسش به مادربزرگ بود که توی مطبخ «اوماج آشی» می پخت و بوی آش تا آن سر دنیا می رفت. شبیخون با یکی دو خیار یا با یک سیب سبز دریان تمام می شد و او در سه کنج دیوار کاه گلی و پیشخوانی که چهار پله اش به در حیاط می رفت، می نشست و می خورد.

هیچ نظری ارسال نشده است

شما می توانید اولین کسی باشید که نظر می دهید

ارزش خرید به نسبت قیمت : کیفیت تولید : ارزش محتوا :
0
0
0

شما هم می توانید در مورد این کالا نظر دهید.

کاربر گرامی چنانچه تمایل دارید، نقد یا نظر شما به نام خودتان در سایت ثبت شود، لطفاً وارد سایت شوید.
نظر خود را بنویسید

محصولات مشابه