اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

روایت دلخواه پسری شبیه سمیر

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9786226082822

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

196

کد محصول

98343

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/09/23

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب روایت دلخواه پسری شبیه سمیر اثر محمدرضا شرفی خبوشان است به چاپ انتشارات شهرستان ادب.

این کتاب روایتی دلچسب و خوشخوان است از پسری که محسن نام دارد اما این ام سمیر است که گاه و بیگاه بر مزارش که در وادی السلام قرار دارد حاضر می شود و شروع می کند به درد و دل کردن با او، او را ابو سمیر به این جا اورد، نه بعد از مرگش، درست در زمان زنده بودنش، در حالی که لنگ می زده و خونریزی داشته، ام سمیر به دیدن محسن می آید اما سراغی از ابوسمیر که همین حوالی دفن است نمی گیرد، شاید چون مردش بعثی بوده، محسن اما با این که زمانی با ابوسمیر در جنگ بوده و دشمن هم به حساب می آیند حالا هیچ کینه ای از مرد در دلش ندارد؛ گاهی مرده ها چیزهایی از زندگی شان برای هم حکایت می کنند که دلشان را به هم گره می زند و جایی در میان همین روایت ها بوده که دل محسن، پسری شبیه سمیر، به دل ابوسمیر گره خورده است.

گزیده ای از کتاب

یک جای دلم دوست داشتم به خودم بگویم که جای سمیر من خوب است. اگر از آن دخمه بیرون نیاید محال است که پیدایش کنند. اگر برود توی آن حفره، نارنجک هم زخمش نمی زند. فقط نگران لب های خشکیده ات بودم و زخم هایی که باید مرهمش را عوض می کردم.

نفسم بند آمد. یک گوشه نشستم و همان طور که آن زن های از حال رفته را نگاه می کردم، اشک می ریختم و ابوسمیر را نفرین گرفتم. ابوسمیر کجا بود آن موقع؟ از وقتی تو را به وادی السلام آورد و در آن دخمه مخفی کرد و نشانی ات را به من داد، رفت و دیگر پیدایش نشد. فرار کرد ابوسمیر؛ شاید به هورها، شاید به نخلستان های سوخته دجیل؛ شاید هم ادای فرار کردن را در آورده بود. شاید اصلا خود ابوسمیر در قبرستان بود؛ شاید داشت جای تو را نشان قاتلت می داد.

خدا لعنت کند ابوسمیر را! کاش نان من را یک طور دیگری می داد. غر که می زدم، می گفت: «برای نان تو نیست. نه برای تو می کنم، نه برای خودم! برای عراق می کنم؛ برای مردم می کنم!» سال ها گفت و بعد دید شنیع است دروغی را که به همه می گوید، به زنش هم بگوید. سکوت کرد و سال به سال سکوتش بیش تر شد. نمی خواست تسلیم من بشود و رک بگوید که غلط کرده. پایش لیز خورده بود و افتاده بود توی چاله خلا و بالا نمی آمد؛ چون می دانست بالا آمدنش خیلی بدتر است و گندش همه جا را برمی دارد و چیزی نیست این بالا که خودش را پا کند؛ همان پایین، تا گردن توی نجاست بماند بهتر است؛ اصلا بهتر است که بشود کرم چاله خلا، کرم بیت الخلا. آن وقت عقش نمی گیرد از کثافت خوردن.

ابوسمیر نمی خواست عوض شود، چون می ترسید. بیش تر، از خودش می ترسید. همین را که بود و شده بود، قبول کرده بود؛ جوری هم قبول کرده بود که اگر بعث نبود یا از بین می رفت، او هم نبود و از بین می رفت. آدم وقتی کرم شد، چیزی را که بداند زندگی اش به آن بسته است، رها نمی کند؛ حتی اگر بداند این چیزی که دارد برایش جان می دهد و مراقبتش می کند و خدمتش می کند، یک چاله کثافت است.

محصولات مشابه