اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ربه کا

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

480

شابک

9786226329903

نوبت چاپ

13

تاریخ تجدید چاپ

1401-10-20

سال چاپ

1401

وزن

414

کد محصول

91779

قیمت پشت جلد

1500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/03/31

قیمت برای شما: 1500000ریال

توضیحات

کتاب ربه کا اثری است از دافنه د. موریه به ترجمه فاطمه شیرکول و چاپ انتشارات یوپا.

راوي بي نام و نشان داستان كه به تازگي با مرد جوان ثروتمندي به نام مكسيم دووينتر، صاحب عمارت معروف و مجلل ماندلي، ازدواج كرده، پس از حضور در ماندلي از تعلق خود به طبقات پايين جامعه و حضور ياد و خاطره ي ربه كا، همسر متوفي مكسيم، در جاي جاي عمارت احساس حقارت و ناراحتي مي كند. در اين ميان بدرفتاري يكي از خدمتكاران به نام دانورس و تعريف هاي بي حد و اندازه او از همسر سابق مكسيم نيز بر بدتر شدن شرايط مي افزايد. او كه افكار و احساسات مكسيم را هنوز در بند ربه كا مي بيند پس از شنيدن داستان خيانت اين زن زيبارو و هوس باز به همسرش و ماجراي كشته شدن او به دست مكسيم، قلبش با وجود تمام هيجانات و اضطراب ها به ناگاه بسيار سبك و آزاد مي شود.

گزیده ای از کتاب

-تا حالا ربکا رو دیده بودین؟

و مستقیما به چشم هایم زل زد. سرم را به نشانه نفی به چپ و راست دادم. انگار انتظار شنیدن نه را نداشت که شوکه شده چند بار دهانش را باز و بسته کرد تا چیزی بگوید، اما حرفی از آن خارج نشد. سرش را پایین انداخت و به پاهایش خیره شد. سپس به آرامی گفت:

-ما هم هرگز ایشون رو کامل نشناختیم. چطور بگم… اصلا با خلق و خوی مادام آشنا نبودیم. نمی دونم در جریان هستین یا نه، ولی تقریبا چهار ساله که این جا زندگی می کنیم. البته ایشون من و همسرم رو برای مهمونی ها دعوت می کرد. یک بار هم برای شام به ماندرلی دعوت شدیم. ربکا زن زیبا و دوست داشتنی بود که یک لحظه لبخند از روی لب هایش کنار نمی رفت. چشم هایش یه برق خاصی داشت.

لحظه ای مکث کرد. گویا خاطره ای را در ذهنش مرور می کرد. سپس همان طور که در حال مرور خاطراتش بود، لبخند زد و گفت:

-ربکا سرشار از حس زندگی بود.

تمام تلاشم را به کار گرفتم تا با بی تفاوتی و مثل کسی که اصلا برایش مهم نیست، صحبت کنم. الان وقت حسادت و جا زدن نبود. الان نباید سکوت می کردم. ربکا مرده بود و هیچ خطری از سمت او زندگی مشترک من و مکسیم را تهدید نمی کرد. پس تلاشم را کردم تا عقلانی برخورد کنم. خیلی آرام و منطقی مثل کسی که که حتی ذره ای برایش اهمیت ندارد، گفتم:

-به نظر من ربکا تو هرکاری مهارت داشت.

جمله ام که تمام شد، تازه متوجه تپش قلبم شدم که دیوانه وار در سینه می کوبید. تندتر از همیشه می کوبید و امیدوارم بودم حداقل همسر کشیش متوجه آن نشده باشد. ناخودآگاه دستم به سمت چین های دستکشم رفت و سعی کردم استرسم را پنهان کنم. هنوز هم باورم نمی شد. این من بودم که نه تنها نام او را به زبان آورده بودم، بلکه از او تعریف هم می کردم.

محصولات مشابه