اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

راه شیطانی

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

368

شابک

9786004135900

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

300

کد محصول

92592

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 20م،تصویرگر:توماس ارتسمان)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/23

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب راه شیطانی نوشته آن فاین است به ترجمه پارسا مهین پور و چاپ انتشارات محراب قلم.

زندگی دانیل از روز اول عجیب بوده، او سال های بسیاری را در خانه و در تنهایی به سر برده، در کنار مادری که تا پسر یادش می آید به او گفته به بیماری سختی مبتلا است و بهتر است از تختش خارج نشود؛ اما ناگهان در روزی خاص سر و صدایی عجیب برپا می شود و با آمدن مردی به خانه آن ها زندگی طوری دیگر می شود، مادر را برای درمان می برند و دانیل برای زندگی به خانواده ای دیگر سپرده می شود. دانیل با کنجکاوی بسیار سرانجام متوجه می شود که مادرش برای چه در آسایشگاه بستری شده و در می یابد او معتقد است که باید پسرش را از راهی شیطانی دور نگهدارد، و این جز با در خانه نگه داشتن پسر امکان پذیر نیست! پسر هم چنین در می یابد که تصاویر محو گذشته اش واقعیت دارند و مادرش یک برادر دارد. پیدا شدن رد و نشانی از اقوام دانیل مسیر او را به سوی راه شیطانی باز می کند…

گزیده ای از کتاب

واقعا حق با او بود. تا آن شب چنان خواب هایی ندیده بودم. هرچند سوپی که خورده بودم، واقعا خوشمزه بود، اما انگار آن را جن ها پخته بودند. تمام شب، خوابم تکه تکه و منقطع بود، ولی نمی توانستم خودم را از شر آن خواب لعنتی راحت کنم و بیدار شوم. سایه ی لکه های کثیف شیشه ی فانوس را روی دیوار، به شکل صورت های عجیب و غریب می دیدم. آدم های مختلف در خوابم، وقتی دهنشان را باز می کردند تا چیزی به من بگویند، دندان های بلند و تیزشان معلوم می شد. از دست آن ها فرار می کردم و ناگاه خودم را در قبرستان می یافتم. آن هم قبرستانی که بر گونه های مجسمه های سنگی فرشتگانش اشک واقعی روان بود و صدای گریه ی آن ها و ضجه ی مردگان به گوش می رسید.

تلاش کردم از خواب بیدار شوم. آیا مثل مادر بیچاره ام دیوانه شده بودم؟ به زحمت از تخت پایین آمدم و با پای برهنه به طرف پنجره رفتم. بیرون همه چیز در آرامش بود. هوا رو به روشنی می رفت. روباهی از میان چمن ها می گذشت و هر چند قدم یک بار، بدن خیس از شبنمش را می تکاند. از دورترها صدای جغد می آمد.

کم کم ترس از دلم رفت. بیرون در از پارچ آبی که پیدا کردم، آب برداشتم و دست و صورتم را در لگن شستم. بعد، لباس پوشیدم و از راهرو گذشتم و از پله های باریک، پایین آمدم. در کوچک انتهای راه پله را باز کردم و به سالن بزرگ خانه قدم گذاشتم.

خب، پس خانه ای که مادرم سال های اول عمرش را در آن گذرانده بود، این بود؛ آشنا و هنوز هم عجیب.

محصولات مشابه