اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

رامپ (بازروایی افسانه ی رامپلستیلتسکین)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

304

شابک

9786222440343

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

235

کد محصول

99710

قیمت پشت جلد

600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م،نامزد دریافت جایزه ی کتاب بلوستم،نامزد جایزه ی ماکنولیا)

تاریخ ورود محصول: 1399/11/01

قیمت برای شما: 600000ریال

توضیحات

کتاب رامپ (بازروایی افسانه ای رامیلستیلتسکین): اثر لیزل شرتلیف است با ترجمه ی شهلا انتظاریان و چاپ انتشارات پیدایش.

رامپ 12 سال دارد و در کنار مادربزرگش زندگی می کند، در سرزمینی که آنها در آن زندگی می کنند، نام هرکس سرنوشتش را می سازد، رامپ همیشه به خاطر نامش مورد تمسخر بقیه قرار می گیرد تا اینکه چرخ نخ ریسی مادرش را پیدا می کند و از مادر بزرگش می خواهد که آنرا به او بدهد؛ همین چرخ سرنوشت او را تغییر می دهد. رامپ درگیر داستانهای عجیب و غریبی می شود، هر بار که پسر با چرخ کار می کند، دچار اتفاقات خطرناک و شومی می شود. او برای خنثی کردن این نفرین باید با غول ها و دیوها و سیب های زهرآگین و ملکه ای خودخواه روبه رو شود.

گزیده ای از کتاب

عصر بود که به کلبه ی من رسیدیم. رد کنارم ایستاد و بالاخره حرف دلش را زد.

گفت: «می خواهی بری، نه؟ می ری کمک اوپال.» در واقع سوال نکرد بلکه حرف تردید مرا از بین برد. باید می رفتم.

رد آه عمیقی کشید. روی پیشانی اش چین افتاده و گوشه های دهانش پایین آمده بود، اما خشمگین نبود. آیا غمگین بود؟ تاکنون رد را غمگین ندیده بودم. تازه فهمیدم حتی با اینکه مرا  احمق می نامد، اما واقعا اهمیت می دهد که بلایی بر سرم نیاید. او یک دوست واقعی بود.

«عوض من مواظب شیر می شی؟ یه کمی شیر هم می ده.»

سرش را تکان داد. «خرت چی می شه؟»

گفتم: «با خودم می برمش.» نمی خواستم خیلی به رد زحمت بدهم و هیچی با اینکه کله شق و بدخلق بود اما می توانست من یا وسایلم را حمل کند، البته اگر وادارش می کردم حرکت کند.

رد پرسید: «اوپال رو چطور پیدا می کنی؟»

شانه بالا انداختم. اگر زندانی شده باشد چی؟ اگر دستگیرت کنند، به طرفت تیر بیندازند، یا مسموت کنند یا…؟

گفتم: « رد، خوب معلومه، می میرم.» و از حرف خودم خندیدم.

رد یکی از آن لبخندهای نادرش را تحویلم داد. «رامپ، تو احمقی، اما بهترین احمقی که می شناسم.»

دست هایم را توی جیب هایم بردم و تخمی را که مامان بزرگ رد داده بود، درآوردم و زیر نور خورشید گرفتم. به شرایط نامطلوب خودم و آن تخم فکر کردم؛ شرایط من، پسری که زندگی اش کاملا پیچیده در جادو بود. ما در واقع شانسی نداشتیم، اما گاهی مجبور به تلاش می شویم.

گفتم: «چیزهای کوچک می تونند بزرگ بشند.»

رد گفت: «در شرایط سخت.» و خم شد و کمی زمین سرد را کند. تخم را توی سوراخ زمین گذاشتم و با هم رویش را با خاک پوشاندیم.

محصولات مشابه