اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

راز پلاک سوخته (براساس دست نوشته ها و خاطرات شهید مدافع حرم،مهدی طهماسبی در سوریه)،(مدافعان حرم12)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

256

شابک

9786008857679

نوبت چاپ

3

سال چاپ

1398

وزن

296

کد محصول

95646

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه بازماندگان شهیدان مسلمان سوریه،مهدی طهماسبی)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/21

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب راز پلاک سوخته اثری است به قلم علی ابراهیمی گتابی که بر اساس دست نوشته ها و خاطرات شهید مدافع حرم مهدی طهماسبی در سوریه نوشته شده و از سوی انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسیده است.

این کتاب روایتی است پیرامون یکی از شهدای مدافع حرم، جوانی از نسل سوم انقلاب که نه جنگ را تجربه کرده بود و نه برخوردی نزدیک با امام خمینی داشت، اما صداقت و اخلاص را پیشه ی کار خود کرده بود و آن قدر برای خودسازی همت گماشت که در نهایت شایسته ی دستیابی به مقام شهدا شد.

اثر حاضر از پنجاه و شش روزی که شهید در دو بازه ی زمانی به سوریه اعزام شده حکایت دارد و همه آن چه در آن نوشته شده در کمال صداقت و واقعیت و بر اساس خاطرات و دست نوشته های شهید است؛ شهیدی زمینی و خاکی از نسل انسان هایی معمولی که با جسمی شاداب راهی سوریه شد و پلاکی سوخته از او بازگشت.

گزیده ای از کتاب

هوا سرد بود. همه جا پر بود از مه. انگار زمین هرچه نفس در دلش حبس کرده بود، داده بود بیرون. بعد از نماز صبح با بچه ها برای کار گذاشتن دوربین به مرصد رفتم. دوربین را بلند کردم برای جاگذاری. مصطفی با تعجب داشت، نگاهم می کرد. با خنده گفتم: چیزی شده؟ گفت: سنگین نیست؛ تو چطوری هربار این دوربین را بلند می کنی؟ حرفی نزدم. توی دلم گفتم: من که در تخصص خودم مشغول به کار نشدم. حداقل اینجا خوب کار کنم. مشغول رصد شدم.

نوبت اول، دیده بانی من و باقر بود. باید تا ساعت یازده ظهر در مرصد باشیم و بقیه بچه ها بعد از ما به مرصد بیایند. مرصد پشت چهار ساختمانی بود که در آن سکونت داشتیم. در ساعت های اول تکفیری ها رفت و آمد نداشتند؛ اما کم کم سرو کله ی چند خودروی تویوتا، تریلی و کامیون ایسوزو روی اتوبان حلب-ادلب پیدا شد. یا احتمال از دست دادن این جاده را می دادند که در حال تقویت نیروها بودند یا می خواستند آنجا را تخلیه کنند. دریک محله با تکفیری ها ساکن بودیم. فاصله ما با تکفیری ها پانصد متر بود. تکفیری ها پنجره های ساختمانی را که در آن ساکن بودند، با پرده های بلند و ضخیم پوشانده بودند و چیزی از داخل ساختمان دیده نمی شد. تعداد خاکریزها و نقاط مشکوک را شناسایی و روی نقشه پیاده کردم. موارد خاصی هم را که در این چند ساعته از تکفیری ها دیدم، در گزارش نوشتم.

مسلم و مرتضی آمدند. مرصاد را تحویل آن ها دادم. همراه باقر به مرکز 10 رفتم. باقر می خواست با خانواده اش تماس بگیرد. بعد از ظهر قاسم و کمال به مقر ما آمدند. با خودشان ساک و وسایل باقی مانده بچه ها را از خان طومان آورده بودند.

قاسم مرا که دید، شروع کرد به درد و دل کردن. از آن روزی که دوستانش جلوی چشمش شهید شدند. وقتی موشک تاو آمریکایی به ماشین اصابت کرد، شش نفر از رفقایش پرپر شدند. موشک بارانی بود، دیدنی. بغض قاسم ترکید. می گفت: «فرصت نداشتیم، شهدا را به عقب بیاوریم. نیم ساعته منطقه سقوط کرد و شهدا جا ماندند».

یرون. بعد از نماز صبح با بچه ها برای کار گذاشتن دوربین به مرصد رفتم. دوربین را بلند کردم برای جاگذاری. مصطفی با تعجب داشت، نگاهم می کرد. با خنده گفتم: چیزی شده؟ گفت: سنگین نیست؛ تو چطوری هربار این دوربین را بلند می کنی؟ حرفی نزدم. توی دلم گفتم: من که در تخصص خودم مشغول به کار نشدم. حداقل اینجا خوب کار کنم. مشغول رصد شدم.

نوبت اول، دیده بانی من و باقر بود. باید تا ساعت یازده ظهر در مرصد باشیم و بقیه بچه ها بعد از ما به مرصد بیایند. مرصد پشت چهار ساختمانی بود که در آن سکونت داشتیم. در ساعت های اول تکفیری ها رفت و آمد نداشتند؛ اما کم کم سرو کله ی چند خودروی تویوتا، تریلی و کامیون ایسوزو روی اتوبان حلب-ادلب پیدا شد. یا احتمال از دست دادن این جاده را می دادند که در حال تقویت نیروها بودند یا می خواستند آنجا را تخلیه کنند. دریک محله با تکفیری ها ساکن بودیم. فاصله ما با تکفیری ها پانصد متر بود. تکفیری ها پنجره های ساختمانی را که در آن ساکن بودند، با پرده های بلند و ضخیم پوشانده بودند و چیزی از داخل ساختمان دیده نمی شد. تعداد خاکریزها و نقاط مشکوک را شناسایی و روی نقشه پیاده کردم. موارد خاصی هم را که در این چند ساعته از تکفیری ها دیدم، در گزارش نوشتم.

مسلم و مرتضی آمدند. مرصاد را تحویل آن ها دادم. همراه باقر به مرکز 10 رفتم. باقر می خواست با خانواده اش تماس بگیرد. بعد از ظهر قاسم و کمال به مقر ما آمدند. با خودشان ساک و وسایل باقی مانده بچه ها را از خان طومان آورده بودند.

قاسم مرا که دید، شروع کرد به درد و دل کردن. از آن روزی که دوستانش جلوی چشمش شهید شدند. وقتی موشک تاو آمریکایی به ماشین اصابت کرد، شش نفر از رفقایش پرپر شدند. موشک بارانی بود، دیدنی. بغض قاسم ترکید. می گفت: «فرصت نداشتیم، شهدا را به عقب بیاوریم. نیم ساعته منطقه سقوط کرد و شهدا جا ماندند».

محصولات مشابه