اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دیدم که جانم می رود

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

264

شابک

9786008200314

نوبت چاپ

18

تاریخ تجدید چاپ

1400-08-04

سال چاپ

1399

وزن

267

کد محصول

95641

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(خاطرات شهیدان و بازماندگان،ایران)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/21

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب دیدم که جانم می رود، به قلم حمید داودآبادی نگارش شده و انتشارات شهید کاظمی آن را در 264 صفحه منتشر و وارد بازار کتاب کرده است.

کتاب پیش رو، روایتگر خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده است.

هنگامی که در آخرین روزهای شهریور سال 59 هواپیماهای عراق شهرهای ایران از جمله تهران را بمباران کردند، خون مصطفی به جوش آمد و عزم رفتن به جبهه کرد.

مطالب این اثر، شرح زندگی شهید کاظم زاده را از دوران کودکی تا زمان اعزام او به جبهه با جملات عمیق و تأثیرگزار و در عین حال ساده و بی ریا روایت می کند.

گزیده ای از کتاب

شب، چادر سیاهش را بر سر اهواز کشیده بود که کامیون ها بیرون مدرسه صف کشیدند. چراغ خانه ها روشن بود و مردم که داشتند در خانه هاشان افطار می کردند، از پشت پنجره ما را نگاه می کردند. همه که سوار شدیم، ماشین ها حرکت کردند. پس از مسافتی 100 کیلومتری در جاده خرمشهر، سمت راست وارد منطقه شلمچه شدیم. در کنار خاکریزی همه پیاده شدیم. سعی می کردیم سکوت را حفظ کنیم. به دستور برادر گل محمدی، چنددقیقه استراحت کردیم. قمقمه ام را از آب پر کردم و قمقمه دیگری را هم برای روز مبادا پر کردم و در کوله پشتی گذاشتم.

هنوز پشتمان به خاکریز نچسبیده بود که فرمان حرکت دادند. از بالای خاکریز گذشتیم و به دشت برهوتی وارد شدیم که سیاهی شب آن را بی انتها نشان می داد. در دوردست ها، منورهای رنگی روشن و خاموش می شدند که از دور حدود خط مقدم را نشان می دادند. دشت ساکت و آرام بود. فقط صدای تلق و تولوق کلاه های آهنی و تجهیزات ما بود که به گوش می رسید.

کمی که رفتیم، یواش یواش صدای کوبیده شدن پاها، به کشیده شدن میان علف ها و خاک مبدل شد. زمان پیاده روی بیش تر از آن چیزی شد که انتظارش می رفت. سعی کردم خودم را با خواندن سوره های کوچک قرآن مشغول کنم.

محصولات مشابه