اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ده

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

140

شابک

9786007505472

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1400

وزن

139

کد محصول

108992

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/13

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب ده، اثر فرانک پور روشن زاده است به چاپ انتشارات اشراقی.

داستان روایتگر زندگی دو معلم جوان به نام نازنین و فرهاد است. داستان کتاب، مربوط به سال های وقوع جنگ تحمیلی و بمباران های آن زمان می باشد. نازنین و فرهاد معلم مدرسه ای در یک روستا هستند، که عشق و دلدادگی در میان آنها موج می زند. عشق میان آنها با اتفاقات و روزهای پراضطراب و مصیبت بار روزهای جنگ و شهادت همراه است. روزهایی سخت که هر دو انتظار وصال یکدیگر را می کشند. داستان از حمله ی هواپیمایی دشمن زمانی که آنها مشغول تدریس هستند آغاز می شود و….

 

گزیده ای از کتاب

روزهای اول ازدواج ما قشنگ ترین روزهای عمرم بود، آن قدر به زندگی امیدوار بودم که استرس جنگ و بمباران در من از بین رفته بود. مشکل مالی داشتیم ولی خیلی خوشبخت بودیم، توی همان روستای محل تدریس خود خانه ای  اجاره کرده بودیم و زندگی می کردیم. روزهای جنگ سپری می شد و ما هم چنان مقاوم و سربلند از خاک میهنمان دفاع می کردیم.

گاهی که در آینه نگاه می کردم، با خودم حرف می زدم و از خدا می خواستم که این خوشبختی را از من نگیرد چرا که زندگی کردن در کنار آدمی مثل فرهاد که درک زیادی از زندگی داشت و با احترام با من برخورد می کرد برایم لذت بخش بود. خیلی مهم است که زن و شوهر یکدیگر را درک کنند و این بزرگ ترین امتیاز فرهاد نسبت به مردهای دیگر بود چون زن و شوهرهای زیادی را دیده بودم که حتی پس از گذشت سال ها هنوز حرف یکدیگر را نمی فهمیدند، و اما آینه صاف و زلال! زندگی سخت است و ما سخت ترش می کنیم، گاهی خودمان آرامشمان را خراب می کنیم… خیلی چیزها داریم اما محو تماشای نداشته هایمان هستیم… اما من از آنچه خدا به من داده بود، یعنی آرامش کنار فرهاد، شاکر بودم و همیشه به خاطر داشتم که زندگی هرگز تکرار نمی شود، و با این تفکر با نهایت امید و احساس زندگی می کردم به شرط آنکه روزگار آرامشم را نگیرد.

سه ماه ازدواج ما گذشته بود که من وجود عزیزی را درونم حس کردم. بچه ای که می خواست با آمدنش روحی تازه به زندگی پرتنش ما ببخشد. پسر بزرگم آرش را باردار بودم و در حالی که هیچ برنامه ای برای آمدن این مهمان سرزده نداشتم اما خدا رحمتش را بر ما تمام کرده بود و ما از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم و منتظر قدم مبارکش بودیم.

محصولات مشابه