اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دهم عید

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

158

شابک

9789649736327

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

130

کد محصول

89423

قیمت پشت جلد

200000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/02/02

قیمت برای شما: 200000ریال

توضیحات

کتاب دهم عید اثری است از فاطمه سلطانی به چاپ انتشارات جمکران.

ماجرای کتاب پیش رو به محرم سال 1330 قمری باز می گردد و در دوره ای روایت می شود که روس ها برای مقابله با مشروطیت مشهد را به اشغال خود درآورده اند و آشفتگی ناشی از حضور آن ها و فرار شاه مملکت شهر را به ناآرامی مبتلا ساخته است. در این میان شمس الدین طوسی که از مشروطه خواهان مصمم است ناپدید شده و دخترش در پی یافتن او راهی ارگ حکومتی می شود اما با آن چه که در آن جا اتفاق می افتد چیزی جز پشیمانی و پریشانی بیشتر به دست نمی آورد. جیران بیست ساله از یک سو سردرگم و دلواپس یافتن پدر است و از دیگر سو نگران ذبیح برادرش و امورتجارت خانه؛ این تنهایی و دویدن های بی حاصل بیش از هرچیز روحش را خسته کرده و راهی جز زیارت برای سبک کردن دلش باقی نمانده است. آیا در این اوضاع پیچ در پیچ که شمار گمشدگان در شهر از شمارش بیرون است جیران می تواند پدرش را باز پیدا کند؟!

گزیده ای از کتاب

 

به یاد پنج ماه پیش افتاد. شب سرد پاییزی که آقا جانش همراه خاله عزیز کرده اش وارد خانه شد. با دیدن کهربا پر درآورده بود در این روزهای سخت بی مادری. گمان کرده بود خاله آمده آنجا که هم زیارتی کند هم مرهمی باشه بر دل زخمی شان. ولی خاله کوچک، خاله همیشگی نبود. با آن رنگ پریده و لب های سفید و چشم های خالی، بیشتر شبیه بود به روحی سرگردان تا به دختر احساساتی مردی شاعرپیشه. اولش هاج و واج فقط گوشش به پچ پچ های موصول و آقا جانش بود ولی سر آخر طاقت نیاورده بود و یک راست رفته بود سر اصل مطلب. رو به روی آقاجانش نشسته بود و خواسته بود راست و حسینی همه چیز را بشنود. بچه که دیگر نبود. آقاجانش با رگ برآمده پیشانی که نشانه غیرتی شدنش بود اول شروع کرده بود به سرزنش پدربزرگش. پدرِ مادرش آدم اهل دلی بود. اهل شعر و شاعری، غزل و قصیده، حافظ و مولانا. مرد خوب و مهربانی بود و این مهربانی کار دستش می داد. خدا بهشان رحم کرده بود که مادرش را در سیزده سالگی شوهر داده بودند؛ البته بیچاره شروشور آنچنانی هم نداشت ولی خاله کهربا، دختر چشم و ابرو مشکی ای که خوب می دانست زیبایی اش چه بر سر آدم ها می آورد، دو سالی از مادرش کوچک تر بود و برعکس او طبعی شلوغ و سرکش داشت. مثل پدرش شاعر بود و در حال و هوای عاشقی. تا هجده سالگی خیل عظیم خواستگارانش را سرکار گذاشته بود و عاقبت راضی شده بود به عقد ملاک مقتدری دربیاید که ریشه اش به لرهای بختیاری برمی گشت. املاک و مستغلات زیادی داشت، ولی پانزده سالی از او بزرگ تر بود و قبل از او یکی دوباری هم ازدواج کرده بود. مادرش برایش گفته بود که انتخاب کهربا چطور همه را شوکه کرده بود. سرشلوغی و اختلاف سنی زیاد زن و شوهر به قدر کفایت دلیلی برای سردی و فاصله بین آن ها بود که کهربا به دنبال عشق و عاشقی در میان شعر وغزل و انجمن های شاعرانه بگردد.

در یکی از این محافل که کمتر زنی به آن ها راه پیدا می کرد کهربا و شازده ای قجری دل به هم باختند و شد آنچه نباید می شد…

محصولات مشابه