اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دستان

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

844

شابک

9786227365306

نوبت چاپ

7

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-17

سال چاپ

1400

وزن

781

کد محصول

103847

قیمت پشت جلد

2000000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/03/17

قیمت برای شما: 2000000ریال

توضیحات

کتاب دستان: اثر فرشته تات شهدوست است به چاپ انتشارات یوپا.

این اثر داستان عشق و دلدادگی عاشق و معشوقی است که با محوریت زندگی دستان و جانا شکل می گیرد، داستانی که سراسر شور و یک دنیا عشق به  همراه دارد. جانا، دختر ابراهیم خان است که از بچگی طبق رسم و رسوم  به اجبار دایی شیرینی خورده ی پسر دایی اش شده است و دستان نوه ی مردی است که همیشه او را نصیحت می کند و همین  پندها نقطه ی اتصال میان او و جانا می شود. جانا عاشق مردانگی دستان است، مخصوصا از زمانی که او را از دست پسر دایی اش نجات داد و اکنون چشمش جز دستان کسی را نمی بیند.

گزیده ای از کتاب

خنده ی دستان آرام و مردانه بود. جواب جانا نشانه های خوب و امیدوارکننده ای را با خود به همراه داشت. قطعا فاصله ی چندانی تا شکستن حصاری که زمانه ی کج دار با همه ی بی رحمی هایش میان جان و دل آن ها علم کرده بود نداشتند. جانا به نقش شعله های آتش خیره شد و بی بهانه پرسید: «اینجا آب آشامیدنی هم هست؟»

دستان فلکه را محکم بست و سمت شومینه رفت: «هست. منتها از یه مخزن دیگه می آد.»

کتری را به قلاب فلزی که بالای هیزم ها بود آویزان کرد و یکی دو تکه چوب دیگر هم میان هیزم های خشکیده و شعله ور انداخت تا خوب گرم بگیرند. نگاه جانا بی اختیار روی او می چرخید و از پشت سر تماشایش می کرد . فارغ از هیاهوی دنیای آدم ها، در کنار این مرد بهترین و بالاترین حس دنیا را تجربه می کرد. خوب بود؛ دستان زیادی  خوب بود. مثل اراده اش قوی، همچون شانه های کوهستانی اش محکم و همپای دل مهربانش عاشق و خالص بود. پر از حس دوست داشتن.

دستان روی یک پا نشسته بود و چوب ها را با انبر جابه جا می کرد. شلوارش همان شلوار بود؛ اما پیراهنش را با تی شرت رنگ و رو رفته ی طوسی رنگی تعویض کرده بود. داخل کلبه لباس نداشت و از روی ناچاری به همان تکه جامه ی مندرس اکتفا کرد. جانا نگاه از موهای مرطوب او گرفت و نیم نظری سوی خودش انداخت. پیراهنی که قرار بود برای مراسم امشب بپوشد. قسمت بود اینجا و وسط کوهستان تن پوش شود. ذهنش کمی به عقب برگشت. دستان با شیطنت گفته بود: «نپوشیدی نپوشیدی؛ ببین کجا قسمت شد که واسه م پیرهن بپوشی دختر ابراهیم خان، اونم بی معامله ی تهاتری… قربون کرمت برم آخدا که کارت رو حساب و کتابه. مصبتو شکر.»

و جانا به لحن تخس او خندیده بود. عطر چای که زیر بینی اش پیچید به خودش آمد و نگاه خیره اش را از اجاقک گرفت و به او داد. دستان ماگ یک دست سفیدی را جلوی او گذاشت و با لحنی مهربان گفت: «بذار یه کم خنک شه بعد بخور. داغه… دهنتو می سوزونه.»

محصولات مشابه