اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دردسرهای آقاجون

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

154

شابک

9789649736839

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

159

کد محصول

102602

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه فارسی،گروه سنی:ج(7تا11سال))

تاریخ ورود محصول: 1400/02/11

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب دردسرهای آقاجون: اثر مونا جوان است به چاپ انتشارات جمکران.

کتاب حاضر داستانی زیبا و خواندنی را از وقایع مربوط به سال 57 و پیروزی انقلاب برای نوجوانان روایت می کند. شخصیت داستان دختری به نام نسترن است که مولف وقایع را از زبان او به تصویر می کشد. نسترن در کنار خانواده  اش در خانه ای بزرگ زندگی می کند، پدرش هرشب برای آنها قصه ای از جریانات و اتفاقات روزهای انقلاب را که در حرم امام رضا روی می داد تعریف می کند. بیشتر داستان های کتاب به قصه ی ضحاک ماردوش از شاهنامه فردوسی وصل می شود که شیرینی داستان را دو چندان می کند.

گزیده ای از کتاب

هر روز صبح بعد از صبحانه مدرسه شروع می شد. اول کلاس های من بود و بعد کلاس های پرستو و امیرها. زنگ های تفریح هم می رفتیم توی سالن طبقه بالا، بیشتر وقتمان به تماشای کوچه و خیابان از پشت پنجره می گذشت. مامان به زور راضی می شد اجازه بدهد برویم توی حیاط. ترس بدجوری توی دلش جا خشک کرده بود. بابا و عمو که از خانه بیرون می رفتند دل شوره های مامان هزاربرابر می شد. بیشتر وقت ها چشمانش قرمز بود و معلوم می شد گریه کرده. اما من دلم برای خیابان رفتن تنگ شده بود با اینکه ماموران شاه همه جا را ناامن کرده بودند. عزیز هم دست کمی از مامان نداشت و اجازه نمی داد کسی از خانه بیرون برود. فقط عمو و بابا از خانه بیرون می رفتند. آن هم برای کار. هر روز بعد از نماز صبح می رفتند نانوایی و تا ظهر بر نمی گشتند. یکی دو ساعتی استراحت می کردند و دوباره می رفتند نانوایی و شب بر می گشتند. اگر مامان و خاله یا عزیز و آقا جون چیزی نیاز داشتند فهرستش را می دادند به عمو و بابا تا برایشان تهیه کنند.

چند روز بیشتر تا تولدم نمانده بود. برای خودم از میان عکس های توی مجلات، تصویر یک کیک را بریده بودم. می خواستم به مامان نشانش دهم تا مثل آن را برایم بخرد. منتظر فرصت بودم تا روزی که مامان کمی حالش بهتر بود درخواستم را به او بگویم.

امیرها که مجبور بودند دائم توی خانه باشند حوصله شان سر رفته بود و شیطنتشان بیشتر شده بود. تا جایی که یک دسته گل بزرگ آب دادند. یک روز بعدازظهر که عزیز و آقاجون خواب بودند و مامان و خاله توی آشپزخانه طبقه پایین، مشغول شستن ظرف های ناهار و پختن شام. من و پرستو هم سرگرم کتاب مدل نقاشی جدید پرستو بودیم. ناگهان چیز ریز و سفتی خورد به پیشانی ام.

محصولات مشابه