اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دختری که صورتش را جا گذاشت (ادبیات ژانری)

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

192

شابک

9786002969989

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

147

کد محصول

93675

قیمت پشت جلد

420000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن14)

تاریخ ورود محصول: 1399/05/25

قیمت برای شما: 420000ریال

توضیحات

کتاب دختری که صورتش را جا گذاشت اثر علیرضا برازنده نژاد است به چاپ انتشارات پیدایش.
این کتاب روایتگر ماجرایی رمزآلود است که دختری به نام نورا را درگیر می سازد. نورا نوزده سال دارد و پدرش با اینکه رهبری قلمرو دانگن را بر عهده دارد، مدتی پیش قلمروی خود را رها کرده و به منطقه ممنوعه رفته است. حالا او از دختر جوانش خواسته تا راس زمانی مقرر خود را به جایی نزدیک منطقه ممنوعه برساند و ماموریتی را عهده دار شود؛ این که همه چیز در زمان تعیین شده به انجام برسد از اهمیت بالایی برخوردار است، اما موانع مختلف دست به دست هم داده اند تا نورا را از انجام انچه بر عهده اش گذاشته شده باز دارند؛ این ماموریت رازی نهفته از قاعده زندگی در سرزمین نورا را در دل خود پنهان کرده است.
ماجرا از اجرای مراسمی خاص در سرزمین آغاز می شود، مراسمی که یک سوی آن نورا است و سوی دیگر حامی، افراد بسیاری با کنجکاوی و شور خود را به تماشای مراسم وصال دعوت کرده اند تا در آخر یا حسرت را مهمان روح خود سازند و یا افسوس را. اگر وصل ممکن شود حسرت به جان همه می افتد و اگر این فرصت از دست برود همه افسوسی آشنا را به جان می خرند افسوس از فرصتی که حداقل تا دو سال دیگر از نورا و حامی سلب می شود.

گزیده ای از کتاب

باد خشکی می خورد به گوش ها و گونه هایش. نه حوصله ی فرار کردن داشت و نه درست می دانست چه اتفاقی افتاده است. راه افتاده بود پشت رابط. ساعت از شش و ربع گذشته بود. موتورهای هر دو توی سکوت دم غروب می غریدند و به نورا مجال نمی دادند حرف هایی را که از رابط شنیده بود مرور کند. «مخفیگاه تو و حامی لو رفته. می ریم اونجا.» نمی دانست واقعا این را شنیده بود یا نه. نمی دانست چرا به فکر رابط بی عرضه نرسید که ممکن است خیال فرار به سرش بزند و چرا او را ننشاند ترک خودش. موتورها می غریدند، باد به صورتش می خورد و سعی کرد پدر را مجسم کند که سوار بر موتور، دانگن را ترک می کرد. تنها، روی موتور، به سمت مخزن. حتما تا حالا رسیده بود و او باید امشب خمیر پدر را به او می رساند. دوباره تصویر پدر و عمو آمد توی ذهنش. خودش را می دید که با پاهای آویزان از سر در خانه آنها را نگاه می کرد. لکه ی خون پرنده ی دریایی کوچک روی لبه تونیکش… دوباره تصویرهای محو درهم پدر و عمو و سنگ های دم در خانه شان.

سنگ در سنگ حل شد. خاکستر اندکی روی سنگ به جا ماند. خاکستر فراموش شده ای که به سنگ اضافه شد و خاطره ی دم خانه ی نورا را پاک کرد. خاطره ای که نورا با فکر کردن به آن خواسته بود خاکستر را از روی سنگ جلوی چشم هایش حذف کند. انگار با فکر کردن به تصویر سنگی دیگری، می شد. انگار با بستن چشم ها، می شد. انگار ذهن از پس هر کاری برمی آمد.

محصولات مشابه