اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

دختری که رهایش کردی

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

518

شابک

9786009906338

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1401

وزن

566

کد محصول

113519

قیمت پشت جلد

2400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های انگلیسی،قرن 21م)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/05

قیمت برای شما: 2400000ریال

توضیحات

کتاب دختری که رهایش کردی، اثر جوجو مویز است با ترجمه ی سالومه مهوشان و چاپ انتشارات اکباتان.

کتاب حاضر یک رمان عاشقانه است که به قلم جوجو مویز به رشته ی تحریر درآمده است. بخشی از داستان مربوط به دوران جنگ جهانی اول است و از اتفاقات شهر کوچکی از شهرهای فرانسه به نام پرون که توسط سربازان منفعت طلب آلمانی اشغال شده و هر روز ظلم و ستم سربازها بر مردم بیشتر می شود حکایت دارد، و از زنی به نام سوفی. در جایی دیگر داستان به سال ها جلوتر پیش می رود و از زنی جوان می گوید که به تازگی همسرش را از دست داده است. شخصیت های اصلی داستان سوفی و لیو هستند که ماجرای زندگی شان به هم گره می خورد. سوفی مجبور است در نبود شوهر از خانواده خود در برابر نازی ها محافظت کند و شوهر لیو قبل از فوتش به او یک تابلوی نقاشی با چهره ی یک زن می دهد که مربوط به یک قرن قبل است…

کتاب نشان می دهد که چگونه شخصیت های داستان برای رسیدن به اهداف خود با جسارت و شجاعت تمام تلاش می کنند و از جنگیدن دست برنمی دارند.

گزیده ای از کتاب

دلم می خواست به شما بگویم که ما مانند بانوان متشخص پاریسی غذا خوردیم. مثل آن ها لقمه های کوچک برداشتیم و مابین خوردنمان گاهی صحبت می کردیم، دهانمان را پاک می کردیم و سپس لقمه ای کوچک بر دهانمان می گذاشتیم. اما متاسفانه ما مثل قحطی زده ها بودیم. گوشت را با دهانمان می کندیم، قاشق هایمان را پر از برنج می کردیم، با دهان باز غذا می خوردیم اگر لقمه ای بر روی میز می افتاد آن را از روی میز برداشته و می خوردیم. من دیگر به این فکر نمی کردم که آنهم از حقه های فرمانده بوده است یا خیر. تا به حال چیزی به خوشمزگی آن مرغ بریان نخورده بودم. طعم سیر و گوجه که در دهانم آب می شد را مدت ها بود فراموش کرده بودم. عطر خوش غذا را از بینی استشمام می کردم. هر کدام از ما به هنگام خوردن صدایی از سر لذت از خود در می آورد. ژان کوچولو در حالی که صورتش خیس شده بود می خندید. می می در حالی که تکه های مرغ را می جوید انگشتانش را که چرب شده بود با لذت فراوان می لیسید. هلن و من بدون هیچ حرفی غذا می خوردیم و فقط گاهگاهی بشقاب بچه ها را پر می کردیم.

هنگامی که دیگر نه مرغی و نه برنجی در سینی باقی ماند و به حد کافی خوردیم. نشستیم و به یکدیگر خیره شدیم. می توانستیم صدای آلمان ها را از بار بشنویم که گویا بر اثر استفاده از نوشیدنی صدایشان اوج گرفته بود و گاهگاهی نیز شلیک خنده را سر می دادند. دستم را با دهانم پاک کردم.

من که شبیه مستی بودم که تازه هوشیار شده است گفتم:

-نباید به هیچکس چیزی بگوییم. ممکن است دیگر تکرار نشود. باید جوری رفتار کنیم که انگار هیچوقت چنین چیزی اتفاق نیفتاده است. اگر کسی بفهمد که ما از غذای آلمان ها خورده ایم به ما به چشم خائن نگاه می کنند.

 

 

محصولات مشابه