اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

داستان هایی به زبان نامادری

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

196

شابک

9786227094251

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

215

کد محصول

89051

قیمت پشت جلد

350000


مشخصات تکمیلی :

(داتان های کوتاه آمریکایی،قرن 20م،گردآوری:اسدالله امرایی)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/21

قیمت برای شما: 350000ریال

توضیحات

کتاب داستان هایی به زبان نامادری اثری است به گردآوری و ترجمه اسدالله امرایی و چاپ انتشارات گویا. این کتاب ترجمه ای است از داستان های کوتاه نویسندگانی مهاجر که همگی به زبان انگلیسی که زبانی غیر از زبان مادری شان است نوشته شده اما حتی این زبان بیگانه نمی تواند از بروز نمادها و عناصری برخاسته از ملیت اصلی نویسنده که در متن داستان خود را در معرض نمایش می گذارند جلوگیری کند. نویسندگان این آثار کسانی هستند که جوایز متنوعی را به خود اختصاص داده اند.

گزیده ای از کتاب

خانواده ی دبورا هم بودند که توی عروسی از دور دیده بودیم. پدر و مادرش، خواهرها و برادرها و زن داداش ها و شوهرخواهر یا دوست پسرها و بچه کوچولوها. خواهرها بالای سی سال بودند، اما مثل دبورا با شلوار جین و تونیک هایی که تن شان بود به دخترهای دانشجو می ماندند و برادرش متی که با او دور عروس و داماد رقصیده بودم، حالا دانشجوی سال اول امهرست بود، چشم های سبز درشتی داشت با موهای فری خرمایی و صورتی که زود سرخ می شد. بچه های دبورا را که دیدم توی آشپزخانه کار می کردند و سر به سر هم می ذاشتند از دست مادرم حرص خوردم که آنقدر نق زده بود شلوار کمیز سنتی بنگالی بپوشم. می دانستم که با سر و وضع همه فکر می کنند که من با بنگالی ها جورترم تا با آنها. اما دبورا مرا به اصرار برد قاطی آنها و کنار متی نشاند تا سیب پوست بکنم و دور از چشم پدر و مادرم به من آبجو داد. غذا که حاضر شد گفتند کجا بنشینیم، یکی در میان زن و مرد نشاندنمان که بنگالی ها خوش شان نمی آمد. بطری های شراب را چیدند روی میز. دو تا بوقلمون آوردند که شکم یکی از آنها را با سوسیس پر کرده بودند. از بوی غذاها دهنم آب افتاده بود، اما می دانستم که موقع برگشتن به خانه مادرم توی ماشین می گوید که غذاشان بی مزه بوده. وقتی شراب تعارفش کردند سرش را تکان داد و دستش را روی لیوانش گرفت و گفت: «اصلا امکان ندارد.»

جن پدر دبورا بلند شد که دعای سفره بخواند و از همه خواست که دست همدیگر را بگیرند. سرش را خم کرد و چشم هایش را بست و شروع کرد. «پروردگارا تو را شکر می گوییم، به خاطر غذایی که به ما دادی.» پدر و مادرم کنار هم نشسته بودند. تعجب کردم که حرف جن را گوش کرده بودند و انگشت های قهوه ای پدرم روی دست رنگ پریده ی مادرم قرار گرفته بود. دیدم که متی از آن سر اتاق تو نخ من است. بعد از آنکه همه آمین گفتند آقای جن لیوانش را بلند کرد و گفت: «خدایا مرا ببخش، فکرش را هم نمی کردم که یک روز کارم به جایی برسد که این را بگویم، به سلامتی جشن شکرگزاری همراه با هندی ها.» فقط چند نفر به شوخی او خندیدند.

هیچ نظری ارسال نشده است

شما می توانید اولین کسی باشید که نظر می دهید

ارزش خرید به نسبت قیمت : کیفیت تولید : ارزش محتوا :
0
0
0

شما هم می توانید در مورد این کالا نظر دهید.

کاربر گرامی چنانچه تمایل دارید، نقد یا نظر شما به نام خودتان در سایت ثبت شود، لطفاً وارد سایت شوید.
نظر خود را بنویسید

محصولات مشابه