اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

داستان شاهزاده ای که خر شد (ادبیات داستانی/طنز 4)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

360

شابک

9786001271670

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

371

کد محصول

95579

قیمت پشت جلد

600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های روسی،قرن 20م،مقدمه:رضا طاهری)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/20

قیمت برای شما: 600000ریال

توضیحات

کتاب داستان شاهزاده ای که خر شد اثر لئونید سالاویف است به ترجمه حبیب اله فروغیان و چاپ انتشارات نخستین.

کتاب پیش رو که در آن رگه هایی از طنز مشاهده می شود به قلم نویسنده ای توانا نگارش شده که هنری مثال زدنی در داستان نویسی دارد و با آمیختن نوشته هایش به شوخ طبعی و بذله گویی به راحتی خواننده را با خود همراه می سازد و از اتفاقات گوناگون حکایت می کند. خواجه نصرالدین که شخصیت اصلی این اثر است انسانی عدالت جو و حاضر جواب است که به هنگام در مقابل قدرتمندان ظلم پیشه ایستادگی می کند و به شیوه ی خود از مجازات می گریزد؛ آن چه در اثر حاضر روایت می شود پندآموز است و دلگشا.

شاهزاده ای که خر شد در اعتراض به استبداد و بی عدالتی حاکم بر اردوگاه های کار اجباری زمان استالین نوشته شد و پس از آزادی نویسنده از این اردوگاه ها منتشر و با استقبالی بالا رو به رو شد.

گزیده ای از کتاب

دزد یک چشم کجاست و چه بر سرش آمده است؟ ملانصرالدین هرچه فکر می کرد از هیچ چیز سر در نمی آورد. سوءظنی مبهم و تاریک به دلش راه می یافت: «نکند یک چشم اسب ها را برده است تا در شهر دیگری بفروشد؟ اگر این طور باشد، برای او حتی بهتر و راحت تر است که من در زندان بمانم…» ولی در این جا ملا رشته ی افکار خود را برید و از پستی این گونه سوءظن ها شرمنده شد و با خود گفت: «نه! البته یک چشم دزد است، دزد مادرزاد است، سرتا پا دزد است، ولی آدم شریفی است، خائن نیست!» ملانصرالدین به این مطلب یقین حاصل کرد و ایمان و اعتقاد را تکیه گاه معنوی خویش قرار داد. اینکه آیا حق با ملا بود یا نه، از بقیه ی داستان خواهیم فهمید و حالا از سیاه چال به روی پل سرهای بریده برمی گردیم. در روی پل شور و هیجان پیشین هنوز کاملا آرام نگرفته بود. صراف که از خشم و غضب مثل لبو سرخ شده بود، با موهای ژولیده جلو داروغه ایستاده بود، سر تا پا می لرزید و با صدای خفه ای می گفت: «اسب ها پیدا شده بودند! تقریبا پیدا شده بودند! در معدن سنگ دهنه را پیدا کرده اند، ببینید، این است! ولی حضرت اشرف کامل بک در آخرین دقیقه لازم دیدند فالگیری را قطع کنند و فالگیر را به زندان بفرستند! ولی بگذار حضرت والا خودشان را گول نزنند، من به افکار ایشان پی برده ام. الحمدالله مرا هم کمی در دربار می شناسند، من به پای خان کبیر می افتم و از او تقاضای دادرسی و عدالت می کنم!»

داروغه با بی اعتنایی و نفرت به حرف های او گوش می داد.

محصولات مشابه