اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

داستان دوستی ارنست و سلستین

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
مولف
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

188

شابک

9786222740177

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-30

سال چاپ

1401

وزن

168

کد محصول

109371

قیمت پشت جلد

980000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فرانسه،قرن 20م،مناسب بالای 10 سال)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/28

قیمت برای شما: 980000ریال

توضیحات

کتاب داستان دوستی ارنست و سلستین: اثر دنیل پنک است با ترجمه ی ارمغان ناصری نژاد و چاپ  انتشارات پرتقال.

کتاب حاضر داستان دوستی دو شخصیت اصلی خود، یعنی یک خرس بزرگ به نام «ارنست» و یک موش کوچولو به نام «سلستین» را روایت می کند. آنها درباره ی همه چیز با همدیگر مخالف اند، پس چگونه آنها با هم دوست می شوند؟

داستان از زمانی شروع می شود که یک شب سلستین  با کوله پشتی سفیدش وارد خانه ی 2 خرس بزرگ به نام «ژرژ و لوسین» می شود در حالی که اولین دندان شیری خرس کوچولوی آنها «لئون» افتاده است. سلستین وارد اتاق لئون کوچولو می شود و شروع به نقاشی کشیدن می کند…

گزیده ای از کتاب

ماجرا از این قرار بود؛ بچه خرس کوچولویی به ژرژ سفارش شیرینی صدفی داد. ژرژ در حالی که گوشه و کنار خودش را می گشت، گفت: «شیرینی صدفی، شیرینی صدفی. ببینیم، ببینیم. خب، تموم شده خرسک کوچولوی من.»

و وقتی خرسک کوچولو به گریه افتاد، ژرژ گفت: «گریه نکن! می رم ببینم توی زیرزمین داریم یا نه.»

ژرژ پشت به پیشخان مغازه کرد، خم شد و در زیرزمین را باز کرد و پایین رفت و البته چشم در چشم ارنست شد. زیرزمین کاملا زیرو رو شده بود. یک فاجعه ی واقعی. ارنست همه ی خوردنی ها را خورده بود! هیچ چیز در قفسه ها نبود و تمام ظرف ها روی زمین بودند! همه خالی! و ارنست وسط این میدان نبرد، مشغول خالی کردن آخرین شیشه ی شربت افرا بود.

ژرژ با دیدن او فریاد زد: «وای، یه دزد!»

ارنست با دیدن ژرژ فریاد زد:« اه، صاحب مغازه!»

در این لحظه ژرژ پرید روی ارنست. بعد ارنست، ظرف شربت افرا را پرت کرد به سمت ژرژ. خب، ژرژ هم برای اینکه ظرف نشکند، آن را توی هوا قاپید. بعد ارنست از فرصت استفاده کرد و خواست از جایی که از آن وارد شده بود، خارج شود؛ پنجره ی زیرزمین. ولی بعضی چیزها تغییر کرده بودند، جزئیات. چیزی که به ذهن ارنست نرسیده بود؛ او چاق شده بود! خیلی! وقتی که وارد زیرزمین شده بود، هنوز لاغر بود، اما بعد از این همه خوردن، برای بیرون رفتن  از آن دریچه دیگر خیلی چاق شده بود. خیلی زود بین چهارچوب پنجره گیر کرد، سر و بازوهایش در خیابان بود، شکم و پاهایش در زیرزمین.

ژرژ، در حالی که پله های زیرزمین را چهار تا چهار تا بالا می رفت فریاد می زد: «دزد!» و ناگهان سر از وسط مغازه درآورد. باز داد زد: «دزد!»

پشت تلفن داد زد: «دزد اومده! پلیس! خیلی زود بیاین اینجا!»

محصولات مشابه