اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

داستان انقلاب

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

488

شابک

9786008857990

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

521

کد محصول

95654

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(تاریخ انقلاب اسلامی،ایران)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/21

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب داستان انقلاب اثر محمد ستاری وفایی است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

کتاب پیش رو اتفاقات مهم و قابل توجه بخشی از تاریخ معاصر کشورمان را که از قضا یکی از برهه های بسیار حیاتی و تاثیر گذار بر سرنوشت این سرزمین است به تصویر کشیده، این رمان تاریخی بر اساس اسناد و مدارک معتبر به نگارش درآمده و وقایعی داستان وار را از سال 1320 و ورود متفقین به کشور تا روزگار انقلاب اسلامی به نمایش گذاشته است.

نویسنده برای خلق چنین اثری حدود 4 سال زمان صرف کرده و از حوادث، التهابات اجتماعی و رویدادهایی حکایت کرده که بخش قابل توجهی از آن ها مغفول مانده و یا تا حد زیادی به فراموشی سپرده شده اند.

گزیده ای از کتاب

ابراهیم یک دفعه سرش را بلند کرد و این حرکت او مصادف شد با زمانی که فاطمه بعد از دیدن اولین بار، خواست برای بار دوم او را بهتر ببیند. در یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد طوری که چند لحظه هیچ کدام از آن ها نتوانستند سرشان را پایین بیندازند. ابراهیم به آرامی سرش را پایین انداخت ولی فاطمه همچنان او را نگاه می کرد. مثل اینکه محسور شده بود و نمی توانست نگاهش را از ابراهیم بگیرد. ابراهیم آرام و سر به زیرانداخته بود ولی در دلش غوغایی بود. به خودش می گفت: این کی بود که مرا این چنین جذب کرد، داشتم در دریای نگاهش غرق می شدم. آن چنان صورت فاطمه در ذهن او نقش بسته بود که به دیدن مرحله دومی احتیاجی نمی دید. عمه و حاج خانم اشاره به همدیگر کردند که عمه بلند شد به سمت اتاق آن ها آمد و این موقعی بود که فاطمه از دیدنش نتیجه ای که لازم بود بگیرد گرفته بود و سرش را پایین انداخته بود. عمه وقتی به آستانه در اتاق رسید، گفت: «شما که هنوز چایتان را نخورده اید! بدهید من عوض کنم.» ولی فاطمه خودش بلند شد و سینی چای را برداشت و از اتاق خارج شد. عمه خانم دنبال او رفت و از طرف دیگر خانم حاج آقا آمد و به ابراهیم گفت: «پسرم، رسم این است که ما یک قواره پارچه برای عروس خانم با خودمان می آوریم. در صورتی که عروس خانم مورد پسند ما قرار گرفت، به آن ها می دهیم تا آن ها رضایت داماد را بدانند. پارچه را برگردانم و یا بدهم؟» ابراهیم با عجله گفت: «نه برندارید ان شاءالله مشکلی نخواهد بود.»

محصولات مشابه