اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خیاطی مادام

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

69

شابک

9789649737294

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

61

کد محصول

113147

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/02/24

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب خیاطی مادام، مجموعه ای است از داستان های کوتاه به قلم هدا حشمتیان وچاپ انتشارات جمکران.

خیاطی مادام عنوان یکی از داستان های مجموعه و درباره ی دو خانواده ی ترمه باف است که دختر و پسر آن ها قصد ازدواج با یکدیگر را دارند.

داستان در دوران پهلوی و در شرایطی جریان دارد که دیگر ترمه از چشم ها افتاده است.

این کتاب از افرادی حکایت دارد که به کشورشان عشق می ورزند و برای پیشرفت آن همه تلاش خود را به کار می گیرند حتی اگر موانع بسیاری سر راه شان قرار داشته باشد.

گزیده ای از کتاب

اگر مادام شوهر دارد، شوهرش همین طوری مثل آقا جان ابا می کند از گفتن حرف های زیر بازارچه توی اندرونی. خانم جان همان طور نشسته می رود سمت آقا جان، چادر نماز می افتد رو شانه هایش:

-جان تاج الملوک اگه طوری شده بگید؟ مرگ من…

مادام همین طوری رگ خواب شوهرش را بلد است؟ این طوری مثل خانم جان بلد است لی لی به لالای شوهرش بگذارد و نازش را بکشد که به حرف بیاید؟ چطوری خوب است؟ مثل خانم جان باشم یا مادام؟

مش قاسم پاتیل برنج و خورش را می گذارد روی ایوان. بوی روغن حیوانی و عطر قرمه سبزی جا افتاده مش قاسم دماغم را پر می کند، با خودم می گویم: ولی بوی قرمه سبزی یک چیز دیگری است.

آقا جان چشم می دوزد به پاتیل ها. خانم جان می رود جلوتر. آقاجان نرم می شود و به حرف می آید:

-به مش قاسم بگو من بعد هفته ای یه نوبت پلوخورش درست کنه. بازار کساده خانم. ترمه از چشم خلق الله افتاده… کوه پارچه مونده رو دست و بالمون. قبل ترش کلی آدم، حتی از همین تهران، می اومدن طاقه طاقه ترمه می بردن. حالا می گن پارچه های فرنگی کل بازار رو قبضه کرده…

چایش را سر می کشد. خانم جان هم حالا تلخ شده. آقا جان که تلخ شود، خانم جان هم می شود، عینهو قهوه مادام که تلخی اش عجیب به دلم نشسته بود.

خانم جان آرام می گوید:

-خدا بزرگه، دست و بال مردمم یکم تنگه…

-نه خانم! از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه.

استکان را می گذارد به پیشانی اش.

-اگه این جوری پیش بره، باید عروسی رو بندازیم عقب.

خانم جان زیرچشمی نگاهم می کند. می نشینم کنار سماور. آقاجان آخرین جرعه چایی اش را سر می کشد. خانم جان غمبرک زده. به طاقه های آقاجان فکر می کنم که کنج رَف کز کرده اند و لباسی که امروز مادام اندازه اش را گرفت و خدا می داند کی می توانم بپوشمش.

محصولات مشابه