اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خواهر کوچیکه

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

380

شابک

9786226388474

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-04-29

سال چاپ

1401

وزن

366

کد محصول

113682

قیمت پشت جلد

1600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 19م)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/11

قیمت برای شما: 1600000ریال

توضیحات

کتاب خواهر کوچیکه، اثر ریموند چندلر است با ترجمه ی فتح اله جعفری جوزانی و چاپ انتشارات آناپنا.

ریموند چندلر یکی از برترین نویسندگان رمان های پلیسی- جنایی است که در این اثر ماجرای یک کارآگاه با تجربه به نام «فلیپ مارلو» را روایت می کند. شخصیت اصلی داستان دختر جوانی به نام «اورفمی کوشت» است که برادر بزرگتر خود به نام «اروین» را که مدتی برای کار به کالیفرنیا رفته است گم کرده و برای کمک نزد مارلو در لس آنجلس می رود. مارلو در پی کشف معما و پیدا کردن اروین که محل زندگی اش را ترک کرده و از کار اخراج شده است، با ماجراها و دشواری هایی روبرو می شود و در پی آن اتفاقات گوناگونی برایش رخ می دهد.

گزیده ای از کتاب

بهش گفتم: «تنها چیزی که تونستم کشف کنم اینه که توی اون آشغالدونی توی خیابون آیداهو بنگ می فروشن. یعنی سیگار ماری جوانا».

«واه، چه تهوع آور».

گفتم: «توی این زندگی باید بد و خوب را با هم بپذیریم. اورین لابد فهمیده بود و تهدید کرده که به پلیس گزارش می ده».

با لحن دختر کوچولوش گفت: «یعنی می خواید بگید ممکنه به خاطر این کار بلایی به سرش آورده باشند؟»

«خب به احتمال زیاد اول یه ترسی می اندازن تو جونش».

با لحن مستاصلی گفت: «اوه نمی تونستن اورین را بترسونن، آقای مارلو. وقتی آدم ها سعی می کنند اون را بترسونن فقط خشن میشه».

گفتم: «آره، اما ما درباره ی یه چیز حرف نمی زنیم. هرکسی را می تونی بترسونی- با تکنیک درستش».

دهنش را سر لج انداخت. «نه، آقای مارلو. نمی تونستن اورین را بترسونن».

گفتم: «باشه. خب نترسوندنش. بگو فقط یکی از پاهاش را قطع کردن و باهاش کوبیدن توی سرش. اونوقت اون چیکار می کرد؟- یه نامه می نوشت به اداره ی نظارت کسب و کار شکایتنامه می نوشت؟»

مودبانه گفت: «شما دارید من را مسخره می کنید». صداش عین صابون مسافرخونه ها خنک بود. «همه ی کاری که تمام روز کردین این بود؟ فقط کشف کردین که اورین از اونجا رفته و اون محله جای بدیه؟ خب این را که خودم فهمیده بودم، آقای مارلو. فکر کردم شما که کارآگاهین و این چیزها…». رهاش کرد و گذاشت بقیه اش بمونه توی هوا.

گفتم: «یه خورده بیشتر از اون انجام دادم. به صاحبخونه یه خورده جین دادم و دفتر ثبت نام را زیر و رو کردم و با یه مردی به اسم هیکس صحبت کردم. جورج دبلیو هیکس. یه کلاه گیس می ذاره سرش. گمون نکنم با ایشون آشنا شده باشین. اون اتاق اورین را اجاره کرده، یا اجاره کرده بود. این بود که فکر کردم شاید…» نوبت من بود که بقیه اش را ول کنم توی هوا بمونه…

محصولات مشابه