اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خواجه نصرالدین دردسرساز (ادبیات داستانی/طنز 3)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

280

شابک

9786001271748

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

294

کد محصول

95578

قیمت پشت جلد

750000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های روسی،قرن 20م،مقدمه:رضا طاهری)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/20

قیمت برای شما: 750000ریال

توضیحات

کتاب خواجه نصرالدین دردسرساز اثر لئونید سالاویف است به ترجمه حبیب اله فروغیان و چاپ انتشارات نخستین.

کتاب پیش رو که در آن رگه هایی از طنز مشاهده می شود به قلم نویسنده ای توانا نگارش شده که هنری مثال زدنی در داستان نویسی دارد و با آمیختن نوشته هایش به شوخ طبعی و بذله گویی به راحتی خواننده را با خود همراه می سازد و از اتفاقات گوناگون حکایت می کند. خواجه نصرالدین که شخصیت اصلی این اثر است انسانی عدالت جو و حاضر جواب است که به هنگام در مقابل قدرتمندان ظلم پیشه ایستادگی می کند و به شیوه ی خود از مجازات می گریزد.

آن چه در اثر حاضر روایت می شود پندآموز است و دلگشا.

گزیده ای از کتاب

میدان برخلاف صبح در آن ساعت تب خیز، که همه سخن می گفتند و فریاد می زدند و از بیم از کف دادن این سوی و آن سو می دویدند، بسیار آرام بود. اینک ظهر نزدیک بود و مردم برای فرار از حرارت خورشید به چایخانه ها پناه می بردند تا بتوانند به حساب سود و زیان خود رسیدگی کنند. خورشید با نوری فراوان و گرم به میدان می تافت و سایه ها کوتاه بود. همه طرف، زیر سایه ی ساختمان ها، گدایان خود را پناه داده بودند و گنجشکان جیک جیک کنان خرده های نان را به غارت، پران، به این سوی و آن سو می پریدند.

گدایان با نمایاندن زخم ها و جراحات خود، به خواجه نصرالدین گفتند: «محض الله چیزی به ما بده!»

اما او، با غضب در پاسخ ایشان گفت: «دست های خود را بیهوده خسته نکنید من از شما دولت مندتر نیستم و خود کسی را می خواهم که چهارصد تنگه به من بدهد.»

گدایان این سخنان را حمل به مزاح کردند و خواجه نصرالدین را نفرین گفتند. اما او، غرقه ی افکار خود جوابی نگفت.

میان چایخانه ها آن را که از همه بزرگ تر و پر مشتری تر و در ضمن بی فرش گرانبها و بی بالش ابریشمی بود، انتخاب کرد از پله ها، استر را به دنبال خود کشید و بالا رفت. سکوتی آغشته به اضطراب، ورود خواجه نصرالدین را خوش آمد گفت؛ اما او توجهی نکرد.

از کیسه ی خود کتابی غریب بیرون آورد و گشود و برابر استر نهاد. همه ی این حرکات را با وقار و طمانینه انجام می داد و حتی عضله ای هم در صورت او نمی جنبید. گویی کار او بسیار طبیعی و عادی بود.

مردمی که در چایخانه گرد آمده بودند، با اضطراب به یکدیگر می نگریستند. استر با سم خود ضربه ای به چوب فرش زد.

خواجه نصرالدین در ضمنی که کتاب را ورق می زد، پرسید: «به همین زودی؟ عجب پیشرفتی کرده ای!»

محصولات مشابه