اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خانه ی سوم داستان (نسل سوم داستان نویسان ایران)

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

340

شابک

9786229955864

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

285

کد محصول

99388

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(تاریخ و نقد داستان های فارسی،قرن 14،انتخاب و بازخوانی:حسین آتش پرور)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/22

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب خانه ی سوم داستان، داستان های برگزیده نسل سوم داستان نویسان ایران است که توسط حسین آتش پرور انتخاب و بازخوانی شده و از سوی انتشارات جغد در 340 صفحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

کتاب حاضر مجموعه ای جذاب از داستان های نسل سوم نویسندگان ایرانی است. در تمام این داستان ها به نقش محوری انسان و رابطه ی انسان با انسان توجه شده و همین رابطه هاست که داستان را می سازد. در واقع کنار هم بودن داستان ها، این امکان را به ما می دهد که تفاوت ها و تشابه ها را بهتر ببینیم و باهم مقایسه کنیم و آن گاه موقعیت ها را درک کنیم. داستان نویسان این مجموعه با وجود آن که در شهرستان های ایران زندگی می کنند، به شهادت آثارشان، شانه به شانه ی تحولات عمومی و بنیادی و مسائل عام بشری حرکت می کنند.

گزیده ای از کتاب

چرا هیچکس نمی داند که من شهید شده ام؟ در حالی که شهید شده ام، به شهادت رسیده ام. به لقاء الله پیوسته ام. می پیوندم. زمستان بود. هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز باران نبارید. سه روز بود مرتب می بارید. روز چهارم آفتابی شد. دو ماه پیش.. عصر بود. من توی فکر سنگر نشسته بودم. آن جا او مرا کشت، ته سنگر. داشتم سیگار می کشیدم. تفنگم هم سینه ی دیوار بود. دشمن از ما خیلی دور بود. نمی دانم او ناغافل از کجا آمد. غافلگیرم کرد. وقتی دیدم سنگر در سایه ای فرو رفت فکر کردم خورشید دارد از پشت پرده ای ابری می گذرد، بعد چند تا سنگ ریزه از بالا افتاد پایین. حالا دیگر یک نفر آن بالا بود، دانستم، ترس به جانم افتاد. آدم ترسویی نیستم. آرام سر بلند کردم. او بود. لوله ی تفنگش را به طرفم گرفت. باید دست هایم را می گذاشتم روی سرم. اول دست راستم بالا رفت، بعد دست چپ را آهسته بلند کردم. در بین راه سیگار از لای انگشت هام ول شد. افتاد و او فرصت نداد- تق تق تق.

این طور شد که من شهید شدم. بعد آنها خیال کردند که من گم شده ام، خودم را گم و گور کرده ام و هنوز در همین فکرند. همه شان. هم پدرم، هم مادرم و هم زری. و من به تو فکر می کردم زری وقتی که او به رویم خاک پاشید. اولین مشت خاک که بر سینه ام ریخته شد فواره ی خون فروکش کرد. خاک قاطی خون شد و روی خون را پوشاند و من لباسم به رنگ خاک بود.

محصولات مشابه