اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خاطرات 1 مغ (کتاب های جیبی 29)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

جیبی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

336

شابک

9786008277323

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

183

کد محصول

107734

قیمت پشت جلد

600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های برزیلی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/07/27

قیمت برای شما: 600000ریال

توضیحات

کتاب خاطرات یک مغ: اثر پائولو کوئیلو است با ترجمه ی ایلیا حریری و چاپ انتشارات مکتوب.

کتاب حاضر به قلم نویسنده ای برزیلی به نگارش درآمده و با توجه به آیین مغان که بسیار فراتر و دورتر از جادوگری است، به این اسم نامگذاری شده است. کتاب از خاطرات شخصیت اصلی داستان در طی عبور از جاده ی سانتیاگو، یکی از جاده های مقدس مسیحیان، سخن می گوید. این اثر ارزشمند و خارق العاده به شما این امکان را می دهد که مسیر دست یابی به رویاهایتان را تنها با برداشتن گام های خود بپیمایید و به پیروزی دست یابید. کتاب حاضر به اتفاقات خارق العاده زیادی اشاره دارد که در زندگی انسان های عادی رخ می دهد و با کمک روش عرفانی مخاطب را نسبت به بالاترین درجه از عشق ورزی به خداوند آگاه می کند.

گزیده ای از کتاب

بی رحمی

پیرمرد روستایی گفت: «همان جا. همان جاست که عشق کشته شد.» و به کلیسای کوچکی در میان صخره ها اشاره کرد.

پنج روز تمام در یک مسیر پیش رفته بودیم و فقط برای خوروخواب ایستاده بودیم. پطرس هنوز درباره زندگی خصوصی اش صحبت نمی کرد، اما از برزیل و کار من بسیار پرسید. گفت کشور مرا خیلی دوست دارد، چون بهترین تمثالی که می شناسد، تمثال «مسیح نجات دهنده» در کورکووادو است که به جای رنج کشیدن بر فراز صلیب، با بازوان گشوده ایستاده است. می خواست همه چیز را بداند، به ویژه می خواست بداند آیا زنان آن جا به زیبایی زنان اسپانیایی اند؟ گرمای روز تقریبا تحمل ناپذیر بود و در تمام قهوه خانه ها و روستاهایی که می ایستادیم، مردم از خشکسالی شکایت داشتند. به خاطر گرما، از رسم اسپانیایی «خواب بعد از ظهر» پیروی کردیم و هر روز از ساعت دو تا چهار بعد از ظهر، هنگامی که آفتاب گرم تر از همیشه بود، استراحت می کردیم. آن روز بعد از ظهر، در بیشه زیتون نشسته بودیم که پیرمردی روستایی به طرف مان آمد و باده ای به ما تعارف کرد. با وجود گرما، عادت باده نوشی از قرن ها پیش بخشی از زندگی آن منطقه شده بود.

از آن جا که پیرمرد مایل بود گپ بزند، پرسیدم: «منظورت چیست که عشق آن جا کشته شد؟»

-«قرن ها پیش، شاهدختی به نام فلیسیای آکیتانیا جاده سانتیاگو را پیمود. موقع برگشت از کمپوستلا تصمیم گرفت همه چیز را رها کند و این جا بماند. او خود عشق بود، تمام ثروتش را میان فقیران منطقه تقسیم و شروع به مراقبت از بیماران کرد.»

پطرس یکی از سیگارهای دست پیچ وحشتناکش را روشن کرده بود، با وجود حال و هوای بی تفاوتش، می دیدم با دقت به داستان پیرمرد گوش می دهد…

-«پس پدر او؛ برادرش دوک گی یرمو، را فرستاد تا او را به خانه بازگرداند. اما فلیسیا قبول نکرد.»

محصولات مشابه