اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خاطرات یک بی عرضه16 (دفترچه نیلی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

224

شابک

9786001884108

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

209

کد محصول

100204

قیمت پشت جلد

370000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فکاهی مصور،دفترچه خاطرات،گروه سنی:ج(10تا11سال))

تاریخ ورود محصول: 1399/11/19

قیمت برای شما: 370000ریال

توضیحات

کتاب خاطرات یک بی عرضه 16 (دفترچه نیلی): اثر جف کینی است با ترجمه ی ندا شادنظر و چاپ انتشارات ایران بان.

خانواده گرگ هفلی، شخصیت داستان، به خاطر وضعیت نامساعد مالی مجبور هستند مدتی را در خانه ی مادربزرگشان سپری کنند تا این دوران به پایان برسد. آنها تقریبا دو ماه است که در زیرزمین خانه ی مادربزرگ زندگی می کنند، زیرزمینی که هیچ امکاناتی ندارد و مجبور هستند به نحوی خودشان را سرگرم کنند. این محدودیت های فراوان نه تنها گرگ هفلی بلکه بقیه اعضای خانواده را نیز به ستوه آورده است. آنها تصمیم می گیرند برای ایجاد تغییری در حال و هوای شان، متناسب با بودجه ای که دارند به یک تفریح دور از شهر بروند تا روز شادی را برای خود رقم بزنند، اما باز هم مثل همیشه همه ی نقشه های شان نقش بر آب می شود.

گزیده ای از کتاب

از چادر زدن در دل طبیعت حس خوبی نداشتم، اما بابا گفت اگر به دردسر بیفتیم، جنگلبان ها به دادمان می رسند. این حرف بابا باعث شد کمی خیالم راحت شود.

بنابراین شب را در پارکینگ «مرکز ماجراجویی های خانوادگی» گذراندیم و صبح یک راست به طرف جنگل ملی به راه افتادیم.

هنگام ورود به جنگل، جنگلبان به ما گفت که چند هفته ای است باران نباریده و خطر آتش سوزی بسیار بالاست. بعد نقشه و جزوه ای به بابا داد که حاوی نکات و راهنمایی هایی درباره چادر زدن در جنگل بود.

جنگل بسیار بزرگ بود و مدتی طول کشید تا مکان مناسبی برای اتراق و چادر زدن بیابیم. در مسیرمان حتی یک نفر هم نبود.

محل اردوگاه مان واقعا زیبا بود. تا دلت بخواهد، جا برای چادر زدن داشتیم و یک راست به طرف نهری کوچک رفتیم. بعد از آنکه ننو و صندلی هایمان را برپا کردیم، یک پایمان را روی پای دیگرمان انداختیم و از طبیعت بکر جنگل لذت بردیم.

یا دست کم جز یک نفر، بقیه غرق کیف و لذت بودیم. چند دقیقه که گذشت، مامان پرسید برنامه مان چیست و بابا گفت برنامه مان همین است که می بینی.

مامان گفت نمی توانیم کل روز همان جا بنشینیم و باید خودمان را مشغول انجام دادن کاری کنیم، مثلا در جنگل پیاده روی کنیم.

اما پیاده روی در جنگل، سخت و طاقت فرسا به نظر می رسید، مخصوصا بعد از چند ساعت سفر بی وقفه، بنابراین مامان گفت اگر همان جا بنشینیم و به صفحه تلفن هایمان خیره شویم، مجبور می شود تا پایان سفر آنها را از ما بگیرد و توی جعبه زمان سنج بگذارد، همین حرف کافی بود تا بلافاصله مثل فنر از جایمان بلند شویم.

مامان نقشه را بیرون آورد و مسیری را پیدا کرد که نزدیکمان بود. اما پیش از آنکه در جنگل به راه بیفتیم، او گفت همگی باید قمقمه هایمان را پر کنیم و اسپری حشره کش را هم همراهمان بیاوریم، اما من بیشتر نگران خرس ها بودم تا حشرات.

 

 

محصولات مشابه