اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خاطرات یک بچه ی چلمن16 (همگی داریم رد می دهیم!)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

224

شابک

9786001944802

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-03-08

سال چاپ

1399

وزن

226

کد محصول

99880

قیمت پشت جلد

490000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فکاهی مصور،داستان دوستی مدرسه ها،گروه سنی:ج(10تا11سال))

تاریخ ورود محصول: 1399/11/07

قیمت برای شما: 490000ریال

توضیحات

کتاب خاطرات یک بچه ی چلمن: همگی داریم رد می دهیم! اثر جف کینی است به ترجمه تبسم آتشین جان و چاپ انتشارات حوض نقره.

اثر حاضر که جلد شانزدهم از خاطرات گرگ هفلی است، ماجرایی جذاب، پر حادثه و پر از خرابکاری را در خود جای داده است. دو ماهی می شود که خانواده گرگ مجبورند در زیرزمین خانه مادربزرگ زندگی کنند، اوضاع و شرایط برای همه سخت است و مادر گمان می کند همه آن ها به تعطیلات و سفری دلچسب نیاز دارند، هرچند این مسئله با وجود بی پولی شان غیر ممکن به نظر می آید. چیزی که به سختی اوضاع اضافه می کند کار کردن پدر در خانه و حضور همیشگی اوست، آن ها گاهی مجبورند طوری وانمود کنند که انگار وجود خارجی ندارند تا به کار پدر لطمه نخورد، چیزی که با وجود بچه ای سه ساله در خانه خیلی خیلی سخت است. به نظر می آید مادر به یک سفر تابستانه نیاز دارد، آن ها باید طوری برنامه ریزی کنند که با بودجه کم شان حسابی خوش گذرانی کنند اما مثل همیشه نقشه های شان نقش بر آب می شود…

گزیده ای از کتاب

هیچ خبری از هیچ نگهبانی هیچ کجا نبود و به صورت هرکی هرکی، هرکسی هر کاری که دلش می خواست می کرد.

اصلا احساس امنیت نمی کردم که بروم توی استخر، برای همین تصمیم گرفتم توی جکوزی با آب گرم لم بدهم. و آن جا بود که فهمیدم وقتی توی آگهی نوشته “ورود حیوانات خانگی آزاد است” یعنی چه! همه بچه گربه های شان را با خودشان آورده بودند!

کنار استخر، اغذیه فروشی بود و رخت شورخانه و حمام.

می خواستم آن قدر معطل کنم که وقتی بر می گشتم به سمت ماشینمان، بابا کار تخلیه ی فاضلاب را تمام کرده باشد. برای همین، باز هم آن دوروبر پلکیدم و در ادامه ی گشت و گذارم، رفتم به قسمت های دیگر اقامتگاه تا ببینم آن جاها چه خبر است.

بهترین جای “بهشت عاشقان طبیعت” اقامتگاه های دولوکس بود با دید رودخانه. آن جا ماهواره داشتند و باربیکیو و حتی چمن های واقعی که باید بهشان خودشان رسیدگی می کردند.

به نظرم آمد که ساکنان قسمت دولوکس خیلی از ما ساکنان قسمت ارزان خوششان نمی آمد و دوست نداشتند آن دوروبرها ما را ببینند. برای همین، از آن جا رفتم.

بخش های دیگر به این شیکی و محشری نبود، اما هرقسمتی برای خودش محوطه ای داشت.

…وقتی رسیدم به ماشینمان، بابا داشت سوسیس کباب می کرد، دلم می خواست ازش بپرسم بعد از این که فاضلاب را خالی کرده دستش را خوب شسته یا نه، اما فکر کردم که ممکن است خیلی عصبانی شود.

مامان سعی کرده بود با همسایه ها آشنا شود، اما آن ها اصلا انگار حوصله ی معاشرت نداشتند.

وقتی آشپزی بابا تمام شد، نشستیم پشت میز پیک نیک تا غذا بخوریم. اما همسایه های آن طرفی مان داشتند روی سقف ماشینشان پینگ پونگ بازی می کردند که یکی شان از قرار هدف گیری اش کمی اشکال داشت.

همین طور که داشتیم میز را پاک می کردیم، به مامان گفتم به نظرم اشتباه کرده ایم آمده ایم این جا.

…بعد یادم آمدکه هنوز دریاچه را ندیده ایم، که حتما بهترین جای این مجموعه است. دهنم را باز کردم که چیزی بگویم که ناگهان از سمت اطاقک پذیرش اقامتگاه صدای آژیر بلند شد.

شبیه آژیر توی فیلم های جنگی بود که موقع حمله های هوایی به صدا در می آید و این حسابی مرا ترساند…

 

محصولات مشابه