اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

خاطرات چلمن یک بچه دست و پا چلفتی14 (ذوب میشویم)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

221

شابک

9786227434163

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

246

کد محصول

104925

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان،انگلیسی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/15

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب خاطرات چلمن 14، یک بچه دست و پا چلفتی: ذوب می شویم، به قلم جف کینی نگارش شده و با ترجمه سید جلال ساداتی از سوی انتشارات خلاق به چاپ رسیده است.

راوی این کتاب پسر بچه ای به نام گرگ هفلی است که خاطرات روزانه و چیزهایی را که در ذهنش می گذرد یادداشت می کند. خاطرات بچه چلمن لحنی طنز، اتفاقاتی جالب و تصاویری دیدنی دارد. ماجرای ذوب می شویم!! از یک روز گرم زمستانی آغاز می شود و گرگ از اتفاقاتی که ممکن است در آینده بیفتد می گوید، چیزهایی مثل بالا آمدن آب دریا، آب شدن یخ های قطبی، ساخته شدن رباط های گوناگون، اجزای مکانیکی برای بدن آدم ها و… بارش برف حسابی و تعطیل شدن مدرسه یک جنگ برفی بزرگ راه می اندازد که چیزهای زیادی را به گرگ و دوستانش یاد می دهد.

گزیده ای از کتاب

می دانستم که همه ی کارهای خانه را قبل از رسیدن مامان و بابا انجام می دهم و فکر کردم کلی وقت دارم و لیاقت این را دارم که کمی لذت ببرم. پس روی تخت آن ها لم دادم و تلویزیون را روشن کردم.

معمولا دوست ندارم در تخت مامان و بابا دراز بکشم، اما امروز تصمیم گرفتم که استثنا قائل شوم. مخصوصا وقتی فهمیدم یکی از پتوهای روی تخت، پتویی است که عمه دوروتی برای کریسمس به ما هدیه داده بود.

تماشای تلویزیون در تخت خیلی خوب بود، یا حداقل برای مدتی خوب بود. در دو ساعت اول آسوده و راحت بودم، اما بعد از آن گردنم از دراز کشیدن در آن حالت شروع به درد گرفتن کرد.

تصمیم گرفته ام وقتی که خانه ی خودم را خریدم، تلویزیونم را به سقف بچسبانم تا مستقیم به سمت بالا به آن نگاه کنم، اما کسی را برای نصب تلویزیون می آورم که کاربلد باشد، چون نمی خواهم استنلی پرس شده دوم باشم.

احتمالا چند دقیقه ای خوابم برد، چون وقتی تلفن به صدا درآمد، من را ترساند.

مامان پشت خط بود و حدسم این بود که زنگ زده بود تا ببینند که کارهای خانه را انجام می دهم یا نه.

اما دلیل تماس مامان این بود که به من بگوید به موقع به خانه نمی رسد تا مانی را از مهد کودک برگرداند، برای همین از خانم دروموند خواسته است که مانی را به خانه برساند.

این یعنی من باید از مانی نگه داری می کردم که بقیه روزم را خراب می کرد.

نیم ساعت بعد خانم دروموند مانی را به خانه آورد. نمی دانستم با او چه کار کنم. مانی را به اتاق مامان و بابا بردم و برایش کارتون گذاشتم، ولی او با من به طبقه ی پایین آمد. به نظرم او می خواست با من باشد.

سعی کردم به یاد آورم که وقتی کوچک بودم، رودریک با من چه می کرد. اما تنها چیزی که یادم آمد این بود که او یک بار به من آبلیمو داد و گفت نوشابه است.

محصولات مشابه