اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جنایتی دور از شان یک بانو 3 (جنایت درجه یک)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

287

شابک

9786222440398

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

232

کد محصول

101297

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 21م)

تاریخ ورود محصول: 1399/12/13

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب جنایت درجه یک سومین جلد از مجموعه ی جنایتی دور از شان یک بانو، به قلم رابین استیونز، ترجمه ی سرور کتبی/ سوسن عمادی و چاپ انتشارات پیدایش است.

دو دختربچه ی سیزده ساله به نام های هیزل ونگ و دیزی ولز که برای رفتن به تعطیلات دور اروپا، سوار قطار بزرگ و معروف سریع السیر شرق شده اند، پس از شنیدن صدای جیغی هولناک از یکی از کوپه ها و به دنبال آن مرگ یک خانم، با پرونده ی قتل دست اولی روبه رو می شوند که برای پیدا کردن قاتل آن باید معماهای بسیاری را حل کنند و خطرات بسیاری را به جان بخرند.

هیزل و دیزی این بار برای شکار قاتل خیالشان آسوده تر است، چون لازم نیست مثل پرونده ی قبلی در میان آشناهایشان به دنبال قاتل بگردند.

خانم دانت که بعد از مرگ مادرش به ثروتمندترین وارث تبدیل شده و با گردنبندی نفیس به گردنش مسافر این قطار است، به قتل می رسد و گردنبندش دزدیده می شود.

آیا همه ی این ماجراها زیر سر برادر خانم دانت که از ارث محروم شده و با کمال تعجب در قطار سریع السیر حضور دارد، است؟!

گزیده ای از کتاب

دیزی چشم هایش را در تاریکی چرخاند و گفت: «اوه، حرفای ایل میستریوسو افتضاحه. تنها چیزی که می گه اینه که تنها توی کوپه اش بوده و داشته یک شعبده ی جدید رو تمرین می کرده، و اون قدر غرق کارش بوده که هیچ صدایی نشنیده. اون یا کاملا بی گناهه یا داره توی روز روشن دروغ می گه. خیلی کسل کننده بود برای همین فکر کردم از فرصت استفاده کنم و به جای اون، صحنه ی جنایت رو بررسی کنم. تو گردنبند رو پیدا کردی؟»

گفتم: «نه، هیچ لکه ی خونی هم ندیدم. فکر می کنم احتمالا خودش رو با چیزی پوشونده- همون طور که فکر کردیم- و بعد از اینکه کار خانم دانت رو تموم کرده اون روپوش رو از پنجره انداخته بیرون.»

دیزی گفت: «واقعا تنها چیزی که می تونه از پنجره ها بره بیرون لباسه.»

گفتم: «مدارکی هم پیدا کردم. توی یه جعبه ی جادویی، مخفی شده بود. به نظر مهم بودن- فکر کنم باید همون چیزهایی باشن که می خواد به آلمان ها تحویل بده.»

قیافه ی دیزی از هیجان درخشید:

«کجاست؟ نشون بده!»

با احساس تقصیر گفتم: «من، ام، اونهارو همون جا گذاشتم. نمی خواستم ببینه نیستن.»

«هیزل، دیوونه! آخه چرا این کار رو کردی؟ حالا چی توش نوشته بود؟»

حسم بدتر و بدتر می شد. «نوشته بود… فکر کنم آلمانی بودن. نتونستم اونهارو بخونم. اما یه چیزی بود شبیه Character و چیزی در مورد کاتولیک ها.»

دیزی اخم کرد: «اوه، هیزل! حتما اونها ثابت می کرد خودش جاسوسه. شاید این رو هم ثابت می کرد که اون خانم دانت رو کشته… و تو اونهارو ول کردی!»

آهسته گفتم: «متاسفم.» بیشتر و بیشتر احساس گناه می کردم. واقعا باید یکی از آنها را می آوردم، اما ترسیده بودم ایل میستریوسو بفهمد، و بیاید دنبال ما. تصور کردم همان طور که شنلش در اطرافش مثل خفاش بال بال می زند با ریش ترسناکش به طرف ما قدم برمی دارد.

محصولات مشابه