اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جمجمه ات را قرض بده برادر

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

292

شابک

9786008145837

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1401-03-29

سال چاپ

1396

وزن

310

کد محصول

99103

قیمت پشت جلد

900000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،جنگ ایران و عراق،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/14

قیمت برای شما: 900000ریال

توضیحات

کتاب جمجمه ات را قرض بده برادر، به قلم مرتضی کربلایی لو نگارش شده و از سوی انتشارات شهرستان ادب در 292 صفحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

مرتضی کربلایی لو متولد 1356 در تبریز است. او دارای مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه تربیت مدرس است، وی برای نخستین مجموعه داستان خود در جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران تقدیر شد و رمان جمجمه ات را قرض بده برادر برایش نامزدی در جایزه قلم زرین را به همراه داشت.

کتاب حاضر روایتی بی نظیر و جذاب از یک گروه غواص مأمور شناسایی عملیات والفجر هشت است. طی ماجراهایی که همه ی اعضای گروه در آن دخیل هستند، رفته رفته همه ی اعضای گروه به شخصیت اصلی داستان تبدیل می شوند و هرکس سرگذشت و بخشی از خاطرات خود را بازگو می کند.

موضوع و ژانر اثر پیش رو بر محور جنگ و حضور رزمندگان ایرانی در عملیات والفجر هشت قرار دارد. خوانندگان در این اثر از یک زاویه جدید به جنگ می نگرند که باعث می شود قصه تازگی و جذابیت خاص خود را داشته باشد.

گزیده ای از کتاب

دیگر همه از خواب برخاسته بودند. بشقاب ها را سلیم روی کرسی، دور چیده بود. بچه ها رفته بودند دست به آب و دست نماز. روز کوتاه بود و تا غروب سه ساعت بیش نمانده بود. مصطفا از فرمانده خواسته بود ناهار را با آن ها بخورد. فرمانده پذیرفته بود. حالا بیرون چادر ذغال در آتش گردان می چرخاند. فو فوی ذغال ها و ترکیدن شان را که می شنید صورت یک بری می کرد و به درون چادر نگاه می کرد؛ سلیم قرآن جیبی دست گرفته بود و می خواند. تا آفتاب بود، هر چند در زمستان دلبستن به آن نمی شایید، هوا سوز نداشت. اما زمان، این زمانی که با چرخش زمین دور خودش، رسم می شد، رو به غروب بود و آخرین شعاع خورشید که از دل دشت جمع می شد ناگهان دمای هوا می افتاد. سلیم قابلمه را گذاشته بود دم جا زغالی زیر کرسی.

مصطفا گفت:« یادت هست توی نامه ات چه نوشته بودی؟ »

سلیم بی آن که نگاه از قرآن بگیرد گفت« معلوم است که یادم هست.»

مصطفا گفت« باید فکری به حال غذا کرد. با این غذا بچه ها سیر نمی شوند. غذای غواص باید کالری داشته باشد که گرمشان کند. استانبولی هم شد غذا؟»

سلیم چیزی نگفت. مصطفا آتش را سریع تر تاب داد. و بچه ها را دید که از نمازخانه زدند بیرون. آتش گردان را نگاه داشت و دسته اش را گرفت و تکاند تا خرده آتش هاش بریزد.

محصولات مشابه