اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جدامانده

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

208

شابک

9786222740450

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-05-10

سال چاپ

1401

وزن

171

کد محصول

109224

قیمت پشت جلد

770000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 20م،مناسب بالای 12سال،برنده 2 جایزه)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/22

قیمت برای شما: 770000ریال

توضیحات

کتاب جدامانده: اثر ارنستو سیسنروس است با ترجمه ی زینب خامه یار و چاپ انتشارات پرتقال.

کتاب حاضر داستان خانواده ی مهاجری را روایت می کند که بی رحمانه از هم فروپاشیده است. شخصیت اصلی کتاب پسربچه ای شجاع به نام افرن است که مجبور است به بهترین شکل ممکن از خانواده اش مراقبت کند تا دوباره کنار یکدیگر جمع شوند. افرن در آمریکا به دنیا آمده است. وقتی ماموران اداره ی مهاجرت به خانه ی آنها می آیند و مادرش را برای مدتی از کشور اخراج می کنند، او باید از خواهر و برادر خود مراقبت کند، زیرا پدرش مجبور است ساعت های زیادی را کار کند تا بتواند پول لازم برای برگرداندن مادرش را تهیه کند.

گزیده ای از کتاب

کم پیش می آمد، اما این بار وقتی آپا از سرکار برگشت، مکس و میا هنوز بیدار بودند. افرن هرچه برایشان کتاب خواند و قصه تعریف کرد نخوابیدند. احتمالا دلیلش آن همه شکلات پولپاریندو بود که دونیا چانا بهشان داده بود.

همین که آپا از در آمد تو، مکس و میا، که سرهمی های پشمی یک شکل تنشان بود، هرکدام از یکی از پاهای او آویزان شدند. آپا، در حالی که لب هایش را به هم فشرده بود، سرش را بلند کرد و به افرن نگاه کرد؛ نشانه ی واضحی از اینکه به چیز مهمی فکر می کند.

آپا در حالی که سعی می کرد تعادلش را حفظ کند، ژاکت سنگین و ظرف ناهارش را روی زمین انداخت.

میا در حالی که آپا پایش را بالا و پایین می برد، دست هایش را در هوا تکان داد و داد زد: «آنداله بورو!»

«حالا من.» مکس روی پای دیگر آپا نشست و داد و بیداد راه انداخت تا نوبتش بشود. آپا نفس عمیقی کشید. خودش را آماده کرد و بعد وانمود کرد دارد تلاش می کند مکس را از زمین بلند کند.

سنگینی مکس باعث شد آپا، که سعی می کرد تعادلش را حفظ کند، تلو تلو خوران روی تشک نزدیک به در بیفتد. همه شان خندیدند؛ همه جز افرن که تنها پشت میز نشسته و منتظر بود با پدرش حرف بزند.

آپا سرش را بالا آورد، رد خاکی که بار آخر از پاک کردن عرق پیشانی اش به جا مانده بود، هنوز روی صورتش دیده می شد. او و افرن با نگرانی به هم نگاه کردند.

از آنجایی که آپا مجبور بود همیشه به دنبال کار بدود، فرصت نمی کرد زیاد با خانواده اش وقت بگذراند، اما وقتی فرصتش پیش می آمد، تا جایی که می توانست برایشان وقت می گذاشت.

بعضی وقت ها که مکس و میا مشغول سرسره بازی بودند، آپا و افرن فوتبال بازی می کردند.

محصولات مشابه