اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جانم باش

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

495

شابک

9786227361100

نوبت چاپ

7

سال چاپ

1401

وزن

536

کد محصول

106644

قیمت پشت جلد

1890000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/06/16

قیمت برای شما: 1890000ریال

توضیحات

کتاب جانم باش: اثر منیر مهریزی مقدم است به چاپ انتشارات شادان.

این اثر که با زبانی ساده و خواندنی به نگارش درآمده، داستانی کسی  را روایت می کند که در زندگی مشترک تجربه های زیادی را کسب کرده است. خواننده با مطالعه ی رمان، نگاهی تازه به زندگی پیدا می کند که تاثیراتی عمیق بر تصمیم گیری هایش می گذارد. داستان با زندگی دو دختر به نام مرسده و محیا آغاز می شود که هر دو در کنکور سراسری دانشگاه تهران قبول می شوند و همراه والدین خود به تهران می آیند تا برای ادامه تحصیل در تهران خانه ای اجاره کنند…

گزیده ای از کتاب

با نگاهی به چهره های معصوم و خسته پسربچه هایی که در صورت تک تکشان کیان را می دیدم به خود آمده و در انتها باز هم حق طلبانه دادگاه را به نفع خودم تمام کردم. شخصیت من و بیتا با هم فرق می کرد. امین حق نداشت ما را با هم مقایسه کند و باعث دلشکستگی ام شود. آن قدر که بعد آن همه مدارا تقاضای طلاق کنم.

ذهن خسته ام یاری نمی داد. از بچه ها خواستم دفترهایشان را برای نمره دادن با هم عوض کنند و آخر سر هم مبصر کلاس نمره ها را وارد دفتر کرد.

کنکاش در زندگی عمارلو بدجور درگیرم کرد. در یکی از تقاطع ها با بوق ماشین های پشت سر از جا پریدم…

به دستهای حلقه شده ام روی فرمان نگاهی انداختم. هرچه امروز داشتم از امین بود و اعتماد به نفسی که می داد. او بود که مرا وادار به درس خواندن مجدد کرد. با تشویق او دانشگاه شرکت کردم.

اشکهای خشکیده با نسیم خنک ظهر بارانی اردیبهشت ماه پوست صورتم را شکننده کرده بود. آن همه مدارا برای رسیدن به خوشبختی و در انتها روح لطیف سرکوب شده انصاف نبود. قناعت احمقانه کار دستم داده بود. نباید به زبان می آوردم که به نیمی از قلبش راضی هستم. اشتباه از خودم بود که به یک روح اجازه جولان دادن در زندگی ام دادم. کم توقعی من امین را طلبکار کرده بود!

به عمارلو خندیده بودم. کسی که به سرعت خودش را به خانه گرمش رسانده و خوشبختی را در آغوش داشت. برخلاف من که دمغ و خالی از انرژی دکمه آسانسور را می فشردم و برای رسیدن به خانه خالی و بی روح عجله ای نداشتم. میلی به خوردن غذای یخ زده فریزی در هوای بارانی نبوده و خستگی دلمردگی فقط خواب می طلبید برای دوری از افکار آزاردهنده هجوم آورنده! کیف از سرشانه روی بازویم افتاده بود. قبل از باز شدن در آسانسور دست به کیف آویزان بردم و دسته کلیدم را بیرون کشیدم.

محصولات مشابه