اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جام جهانی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

128

شابک

9786229812754

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

118

کد محصول

108516

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/24

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب جام جهانی اثر جمال میرصادقی است به چاپ انتشارات آواهیا.

کتاب پیش رو مجموعه ای از داستان های کوتاه را با موضوعات متنوع و نثری شیوا و روان در خود جای داده است. جام جهانی که یکی از داستان های کتاب است و نام اثر از آن برگرفته شده، پیرامون مردی فوتبالی جریان دارد که از شکست های پی در پی تیم ملی و ناکامی ها به ستوه آمده است، بازی، بازی حساسی است و سرنوشت تیم را برای صعود به جام جهانی مشخص می کند اما تیمی که به یک تیم دسته دو عربی باخته آیا می تواند جلوی تیم قدرتمندی چون حریف امروز بایستد و پیروز شود؟! همین که تیم ملی اولین گل را می خورد تلویزیون را خاموش می کند، باخت که دیدن ندارد. اصلا این مردم همیشه باید درد داشته باشند، کسی دوست ندارد ببیند که آن ها جشن می گیرند، انگار غم و درد برای آن ها آفریده شده، انگار زندگی شان با ناکامی پیوند خورده، تیم شان ببرد که چه بشود؟ که مردم بریزند در خیابان ها و شادی کنند؟ نه انگار قرار نیست امسال تیم رنگ جام جهانی را ببیند!

گزیده ای از کتاب

طاهری می گفت: «عمر من طولانی نیست.»

طاهری بر اثر تصادف با ماشین کشته شد، تصادف های دیگر هم به مرگ او کمک کرد. آسمانی گرفته، هوایی مه آلود، غروبی تار، علت هایی است که به ظاهر مرگ او را پیش انداخته، شاید علت های دیگری هم داشته که ما از آن بی خبریم، مثلا فکری حواسش را پرت کرده و در آن هوای گرفته و غروب مه آلود، شتابزده به میان خیابان آمده و مرگ به هیئت پیکان سفیدی سر رسیده است یا علت و عامل دیگری موجب مرگ او شده، مثلا او را کشته باشند. این تصادف مرا شگفت زده کرده و در آن نشانه هایی می بینم که این روزها ذهن مرا به خود مشغول داشته.

طاهری می گفت سرنوشت او همان سرنوشت پدرش است. پدرش سکته کرده بود.

«پنجاه و هشت ساله بود که مرد. مرگش یک دقیقه هم طول نکشید.»

طاهری هم وقتی رفت، در آستانه پنجاه و هشت سالگی بود. تصادف در بیست و سوم اسفند ماه اتفاق افتاده بود و اگر فقط هفت روز دیرتر اتفاق می افتاد، پنجاه و هشت سالش تمام می شد. مرگش هم یک دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. او را زیر گرفته بودند و از روی او گذشته بودند.

طاهری می گفت: «عمر من طولانی نیست.»

می گفتم: «آقا را باش، به چه چیزهایی فکر می کند. خرافاتی شده.»

با هم در حال گفت و بودیم یا داشتیم با هم در پارک قدم می زدیم، توی ماشین نشسته بودیم، میان صحبت هایمان تکرار می کرد.

«عمر من کوتاه است.»

انگار نمی توانست از گفتنش خودداری کند.

«یک چیزهایی ذهن مرا به خود مشغول کرده، یک چیزهایی که به آدم پیش پیش خبر می دهد…»

«که چه اتفاق هایی برای آدم می افتد؟»

«دقیقا، آدم را تلویحا خبر می کند.»

«دست بردار، تو دیگر چرا تقدیری شده ای؟»

«نه جمال، تقدیری نشده ام. به این جور چیزها فکر نمی کنم، نشانه هایی را می بینم. علم، بعضی هاشان را ثابت کرده. آدم هایی هستند که می توانند از چیزهایی با خبر شوند و از اتفاق هایی در آینده خبر بدهند.»

محصولات مشابه