اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

جاده بهشت

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

230

شابک

9789649736648

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

151

کد محصول

102603

قیمت پشت جلد

340000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/11

قیمت برای شما: 340000ریال

توضیحات

کتاب جاده بهشت: اثر مجید پور ولی کلشتری است به چاپ انتشارات جمکران.

کتاب حاضر داستان زندگی یک زوج است؛ ایجاد مشکل و گرفتاری برای شخصیت زن داستان زندگی مشترک آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. زن و مرد برای حل مشکل به هر دری می زنند و در این مسیر با مدعیان دروغین و عرفان های کاذب روبرو می شوند، اما در نهایت با توسل به دین و معنویت به سلامت از این راه عبور می کنند. این کتاب تصویرگر سفری شگفت انگیز برای رسیدن به قایق نجات است.

گزیده ای از کتاب

یکی از همان روزها، یک نیمه شب با صدای اذان از خواب بیدار شدم. دست دراز کردم و چراغ ساعت رومیزی را روشن کردم. ساعت دو صبح بود. از فکرم گذشت که چرا الان و این موقع باید اذان بگویند؟ نشستم روی تخت. نگاهی به حنانه انداختم که غرق خواب بود. چشم هایم را مالیدم و با خودم گفتم: «این اطراف که مسجد نیست! این صدای اذان از کجاست؟»

رفتم توی سالن پذیرایی و ایستادم کنار پنجره. توی تاریکی و سکوت شب به کوچه ها و خیابان های دور نگاه انداختم. داشتم به حنانه فکر می کردم. صبح باید می رفتیم میدان ونک، پیش یک پزشک متخصص که می گفتند تازه از آلمان آمده است. یک دفعه حنانه دست گذاشت روی شانه ام و گفت: «چرا بیداری؟»

با لبخندی از ترس گفتم: «ترسیدم، چرا بی خبر ایستادی پشت سرم؟»

رفت طرف یخچال و با دو لیوان شربت خاکشیر آمد طرفم. یکی از لیوان ها را داد دستم و ایستاد کنارم. به بیرون نگاه کرد و گفت: «توی خواب دیدم یک پیرمرد عرب انگشتر عقیقی را دراز کرد طرفم و گفت که شفا می دهد.»

با تعجب به حنانه خیره شدم. یاد پیرمرد کلاه کاموایی توی کوچه سرشور افتادم. پرسیدم: «قیافه اش چه شکلی بود؟»

گفت: «صورتش را ندیدم. انگار نمی گذاشت صورتش را ببینم. من بی تفاوت از کنارش گذشتم و انگشتر عقیق را از دستش نگرفتم. بعد پشیمان شدم. گفتم بهتر است بروم انگشتر را بگیرم؛ اما وقتی برگشتم دیدم پیرمرد نیست. به جایش یه پسربچه ایستاده بود آنجا!»

نمی دانستم چه باید بگویم. پیرمرد کلاه کاموایی از فکرم بیرون نرفت. دوباره یاد همان شبی افتادم که با او برخورد کرده بودم و انگشترها از دستش افتاده بود کف کوچه! آن شب به جز یک انگشتر عقیق زنانه، تمام انگشترها پیدا شده بود! حنانه لیوان خالی خاکشیر را از دستم گرفت و گفت: «غروب آقای نادران و همسرش آمده بودند برای خداحافظی. اثاثشان را جمع کردند و از این آپارتمان رفتند.»

نگاهم توی صورت حنانه بود، اما داشتم به پیرمرد کلاه کاموایی فکر می کردم. حنانه ادامه داد: «همان وقت که داشتم با خانم آقای نادران حرف می زدم، یکی از تابلوها از دست کارگرها افتاد و قاب چوبی اش شکست. خانم نادران خواست تابلو را بگذارد جلوی در، دلم نیامد. گفتم حیف است این اثر هنری را بیندازید دور. بدهیدش به ما!»

متعجب پرسیدم: «تابلوی شکسته را بدهند به ما؟»

سری تکان داد و گفت: «خیلی تابلوی قشنگی بود حبیب!»

ایستادم برابرش. بهت زده پرسیدم: «تو همان تابلویی را خواسته ای که زن آقای نادران خواسته بیندازد دور؟»

محصولات مشابه