اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

تنها در باغ زیتون (خاطرات شهید مدافع حرم علی سعد)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

112

شابک

9786222850531

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

100

کد محصول

105566

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه شهیدان مسلمان،سوریه،خاطرات بازماندگان شهیدان،ایران،علی سعد،1357-1394،مصاحبه و تحقیق:معصومه جواهری،احسان ساجدی نیا)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/06

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب تنها در باغ زیتون: خاطرات شهید مدافع حرم علی سعد، اثر صادق عباسی ولدی است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

یکی از فرماندهان تاثیرگذار مقاومت، شهید علی سعد است که در بهمن ماه سال 94 به درجه ی شهادت رسید. پیکر آن شهید بزرگوار بعد از 4 سال به وطن بازگشت. کتاب حاضر نگاهی اجمالی بر زندگی شهید علی سعد، مردی از مردان بزرگ و از تبار شهیدان خوزستان دارد. این اثر به شرح حال و خاطراتی از خانواده و هم رزمان ایشان می پردازد. تنها در باغ زیتون؛ خاطره ی هم رزم شهید علی سعد است، محل شهادت آن بزرگوار در باغ زیتون خان طومان می باشد.

گزیده ای از کتاب

ماه رمضان سال 92 بود. من و علی و چند نفر دیگر از بچه ها، عازم سوریه بودیم. برعکس همیشه، آن روز پروازمان تاخیری نداشت. اکثر بچه ها با خیال اینکه قبل از اذان ظهر، به دمشق می رسند و می توانند روزه شان را بگیرند، سحری خورده بودند. من از شهرستان آمده بودم. با خودم گفتم بالاخره یا می رسیم  و روزه ام را کامل می گیرم، یا نهایتا مجبور می شوم آن یک روز را بخورم و بعدا قضایش را بگیریم. ساعت ده صبح، از تهران بلند شدیم و ساعت نزدیک 12 بود که برایمان ناهار آوردند. شهید عین الله مصطفایی که چند صندلی جلوتر از ما نشسته بود، برگشت و با اشاره از من پرسید تکلیف چیست؟ نگاهی به ساعتم انداختم. می دانستم تا قبل از اذان به دمشق نمی رسیم. بقیه بچه ها هم با من هم نظر بودند. غذاهایمان را گرفتیم و مشغول خوردن شدیم. نگاهی به علی انداختم که دو صندلی جلوتر از من نشسته بود و داشت چیزی می خواند. صدایش زدم و پرسیدم: «حاج کاظم غذا نمی خوری؟» کاظم نام جهادی اش بود. یک تکه کاغذ از جیب پیراهنش درآورد و لای کتاب گذاشت که صفحه اش را گم نکند. بعد برگشت سمت ما و گفت: «نه. ایشالله تا قبل از اذان می رسیم دمشق.» گفتم: «اگه نرسیم چی؟ از دستت می ره ها! خیلی خوشمزه س.» باز هم حرف خودش را زد و گفت می رسیم و نیت می کند و روزه اش را می گیرد. نزدیک اذان بود که پروازمان به زمین نشست، اما نه در دمشق!

خلبان از پشت بلندگو گفت که به دلایلی مجبور شده، در بغداد فرود بیاید و یک ساعت بعد، دوباره به سمت دمشق پرواز می کند!

با خنده علی را نگاه کردم. «دیدی گفتم! باید یه چیزی می خوردی.» با تعجب گفت: «بابا این پروازها همه شون یه سره بود! اینم شانس منه. حالا چی کار کنم؟» شانه بالا انداختم و گفتم: «هیچی دیگه، باید صبر کنی تا برسیم دمشق.»

محصولات مشابه