اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

تردستی

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

815

شابک

9786226667265

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-06

سال چاپ

1400

وزن

708

کد محصول

101022

قیمت پشت جلد

1350000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/12/04

قیمت برای شما: 1350000ریال

توضیحات

کتاب تردستی اثری است از الناز محمدی به چاپ انتشارات برکه خورشید.

دختری زیبارو به نام مریم که همراه با خواهر مریض خود زندگی سختی را می گذراند و همیشه در پی روشن کردن حقایقی درباره ی گذشته ی کاری پدر فوت شده اش به سر می برد، به طمع موقعیت خوبِ پسری به نام محمدرضا و یک سری راز پنهان، به عقد موقت او درمی آید. مریم قرار است در باشگاه محمد به عنوان مربی، مشغول به کار شود و در عوض نقش یک زن را برای او ایفا کند. کاری بس دشوار که دخترک برای جور کردن هزینه ی عمل قلب خواهرش مجبور به انجام آن است.

این عاشقانه ی زیبا، گاه بر اثر زخم های گذشته به چالش کشیده می شود.

گزیده ای از کتاب

حاجی کمی بیرون آمد و بدون نگاه کردن به مریم گفت:

-حساب آشناییت با محمدرضا به خونه زندگیتون کشیده دختر؟

قلب مریم ریخت. نگاهی به عصمت خانوم کرد که دید او هم منتظر است. آب دهانش را قورت داد. حساب عجیبی از این مرد می برد که توام با احترام هم بود:

-قبلا گفتم بهتون که…

-اگه حرفات، حرف قبله؟ پ بی حساب کتاب رفت و اومد نکن؛ وگرنه باید پیِ جا باشی واس خودتون!

مریم چنان جا خورد که بلافاصله سمت او برگشت ولی قبل از اینکه حرفی برای گفتن پیدا کند، حاج علی ادامه داد:

-از اونجام که خوش ندارم شماها پاشین، مجبورم به محمد بگم پا اینورا نذاره، اونوقت ممکنه فکرایی سرش بزنه! پا فضولی خواستی بذاری هم بذار دختر ولی تا اینجایی، ناموس این خونه ای! حرفی توشه؟

مریم بهش زل زده بود که حاج علی نگاهش کرد:

-اگه هس بگو!

نفس عمیقی از سینه ی مریم رها شد:

-من اونقدرا حواسم به زندگیم بوده که شرمنده ی کسی نباشم حاج آقا.

-همیشه روسفید بمونی پس! خودت یه پا شیرزنی! حرفمو کج ورنداره دختر! سرخ و سیخ گفتم که ردش معلوم باشه! نه اینکه بره تو دلت و ناراحتت کنه! محمد گفت همکارشی و… غیر این اگه هست بگو!

تا سر زبانش آمد بگوید همکاری کجا بود؟ همدلش شده! هم آغوش و همسرش شده ولی زبان بین دو دندان تیز مصلحت و تردیدی گرفت که محمد از حاج علی گفته بود. به همین خاطر چشم گرفت و با نه آرامی، نگاه مرد را روی خودش نگه داشت! حاج علی با کمی مکث عقب رفت و فقط گفت:

-فی امان الله!

محصولات مشابه