اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

تب و تاب (2جلدی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

1020

شابک

9786227945744

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

859

کد محصول

117123

قیمت پشت جلد

4200000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14،2جلدی)

تاریخ ورود محصول: 1401/08/04

قیمت برای شما: 4200000ریال

توضیحات

کتاب تب و تاب (2جلدی)، اثر ماجده سلیمانی است به چاپ انتشارات آراسبان.

شخصیت اصلی داستان این کتاب دختری به نام همراز است که دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشته است. همراز در 8 سالگی ماشین مادرش را برمی دارد و همراه با خواهر 3 ساله اش «هلیا» به دل جاده می رود؛ در پی تصادفی دردناک زبانه های آتش همه جا را فرامی گیرد. در همین حین همراز به سختی مادرش را می بیند که در کنار هلیای در خون غلتیده، گریه می کند. او همچنین مردی را می بیند که سعی دارد مادرش را به پایین دره پرت کند. اکنون با وجود گذشت سال ها از آن اتفاق، همراز مدام کابوس می بیند و این ماجرا برایش تکرار می شود.

پدر همراز با زنی به نام جمیله ازدواج می کند و به خاطر نامادری اش، پدرش او و همتا را از خانه بیرون می اندازد. در این گیرودار همراز با پسری به نام مهران آشنا می شود که گویی…

گزیده ای از کتاب

لبخند کم رنگی رو لبای رنگ پریده ش می شینه و سرش رو تکون می ده. صدای پرستار می آد که می گه باید ببرنش. تختش حرکت می کنه و دستامون از هم جدا می شه. تا لحظه ی آخر نگاهم رو ازش نمی گیرم و آروم لب می زنم:

-منتظرتم.

از تیررس نگاهم که خارج می شه، می شینم رو صندلی. هجوم افکار ضد و نقیضم شبیه میخی می شه که هی به مغزم می کوبه؛ پررنگ ترینش همون کاغذاییه که پشت سر هم امضا کردم تا جهانگیر خان مطمئن بشه، بعد عمل پیوند قلب، زیر حرفم نمی زنم.

ویهان کمی آروم تر شده، ولی همچنان مثل شیر زخمی منتظره که حرفی زده بشه تا به سمتم حمله کنه و بدن آش و لاشم رو تیکه پاره تر کنه. طوری رفتار می کنه انگار به اجبار من تن به این ازدواج می ده. این وسط، انگاری همه چی باب میل جهانگیر خانه. حال کوک و برق چشماش که به یادم می آد، بعید می بینم ذره ای عاطفه نسبت به نوه ای داشته باشه که هنوز چند روزم از به خاک سپردنش نگذشته. یاد مهران خنجر می شه و قلب شکسته م رو پاره می کنه. خوب می دونم اگه هلیا نبود، نفر بعدی که پشت مهران به سمت قبرستون می رفت، من بودم. سرم رو به دیوار تکیه می دم و چشمام رو می بندم. نم اشک گوشه ی چشمام عزا رو یادم می آره و بی صدا می بارم. مراعات هلیا رو می کنم که زار نمی زنم به بخت تیره و تاره م. کمرم خم شده زیر حجم این همه سیاهی و تاب و توانش رو ندارم رنگ سفید بپاشم بهش. تنهایی بیشتر از قبل داره بهم فشار می آره.

کجاست بابایی که الان اون باید پشت این در از زور استرس یه لحظه نمی نشست، اما حتی نخواست بیاد بیمارستان؟! کجاست مامانم؟

Array