اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بی تابی

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

850

شابک

9786226667197

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1399-06-24

سال چاپ

1399

وزن

935

کد محصول

90886

قیمت پشت جلد

1000000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/03/12

قیمت برای شما: 1000000ریال

توضیحات

کتاب بی تابی اثری است از الناز محمدی به چاپ انتشارات برکه خورشید. این کتاب روایتگر ماجرای اهالی یک خانواده است، خانواده ای که سامیار و رزا در دل آن بزرگ شده اند، گرم و صمیمی و راحت. اما درست بعد از تولد پانزده سالگی رزا بود که این صمیمیت کم رنگ تر و کم رنگ تر شد؛ حالا این دانیال است که رزا را به عنوان نامزد در کنار خود دارد و این سامیار است که علی رغم علاقه ای که از سال ها پیش نسبت به رزا در دل حس می کرده سکوت می کند و بابا میرزا که راز دل او را از چشمانش می خواند نمی تواند درک کند که چرا نوه اش برای داشتن دخترخاله اش تلاشی نکرده و این دوری را به وصال ترجیح داده است. شاید اتفاقاتی که در گذشته رخ داده سامیار را به کناره گیری سوق داده و یا شاید پیش خود اندیشیده است که هیچ گاه ممکن نیست میان او و رسول که پدر رزا است رابطه ای خوب شکل بگیرد!

گزیده ای از کتاب

آهنگ و برنامه با هم تمام شد. دل او و سالن داشت با هم می ترکید. دستی بازویش را گرفت و بلندش کرد. سمیر بود و بغضی که توی چشم هایش دو دو می زد اما سامیار فقط با خواهش او لحظه ای ایستاد تا خداحافظی سمیر تمام شد بعد سمت خروجی ای رفت که واقعیت را توی صورتش می کوبید. پاهایش انگار توی دوی ماراتون قصد اول شدن داشت. حتی سراغ آسانسور هم نرفت و از بین جمعیت و بچه هایی که هرکدام می خواستند چیزی بگویند؛ راه باز کرد و سمت اتاق پرو لباس رفت. قلبش را انگار چند قسمت کرده بودند و هر تکه ای گوشه ای نبض می گرفت. آن هم یک نبض پردرد! دردهایی که یکباره به جانش هجوم آورده بود شبیه ایست قلبی بود اما نه! ایست قلبی که باید نفسش را می گرفت!! مثل آدمی شده بود که تن یخ زده اش را درست وسط آتش پرت کرده باشند و کسی آن میان هم هرپاره تنش را به سمتی می کشید. بخیه ی زخم این همه سال درد را که فکر می کرد جوش خورده و آرامش کرده را با تیغی زهردار زده بودند. همه دردهایش یادش آمده بود. جای درد؛ کم از لحظه زخم خوردن ندارد. دو دکمه یقه اش را با حرص کشید و باز شدند. همزمان در هم باز شد و سمیر تا گفت سامی با تمام حرص و خشم و بغضش چرخید و با مشت کردن یقه اش به رگال پشت سرش کوباندش. جوری که رگال افتاد و سمیر از شدت غافلگیری نتوانست کنترلی روی خودش داشته باشد اما دست سامیار که به یقه اش چسبیده بود؛ نگذاشت زمین بخورد و سرپا ماند؛ گردباد چشم هایش سمیر را به وحشت انداخت…

محصولات مشابه