اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بی اجازه (رمان ایرانی74)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

470

شابک

9786226667227

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-27

سال چاپ

1399

وزن

416

کد محصول

99690

قیمت پشت جلد

720000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/11/01

قیمت برای شما: 720000ریال

توضیحات

کتاب بی اجازه: اثر بیتا فرخی است به چاپ انتشارات برکه خورشید.

ثمین دختری است با گذشته ای تلخ و شکستی در زندگی اش؛ او به پیشنهاد یکی از آشنایان برای کار به شرکتی مراجعه می کند. دختر همه ی تلاش و اراده ی خود را به کار می گیرد تا از خاطرات بد گذشته رها شود، خاطراتی که به ناصر، پسر دوست پدرش گره می خورد، پسری که هم چنان مزاحمت هایش دامن گیر ثمین است.

صاحب شرکتی که ثمین در آن مشغول به کار می شود هومن راد نام دارد، طی اتفاقاتی که در مدت حضور دختر در شرکت رخ می دهد هومن و ثمین به هم نزدیک تر می شوند تا آن جا که خاطرات شان را برای یکدیگر بازگو می کنند و کم کم این رابطه به جایی می رسد که حسی از اطمینان و دل خوشی نسبت به آینده در دل ثمین جای خوش می کند…

گزیده ای از کتاب

روز بعد که اولین روز هفته بود، سعی کردم اتفاقات روزهای قبل را کنج ذهن برانم و بی فکر و خیال مشغول کار شوم. موقع بالا رفتن از پله ها مستاجرین جدید را هم دیدم و البته حوصله ی معرفی خودم و سلام و علیک با آن ها را نداشتم. شاید هم حسودی ام شد وقتی دیدم زن و شوهری جوان با لبخند از در خانه شان بیرون آمدند تا همراه هم به محل کارشان بروند. هر دو شاید چند سالی از من بزرگ تر بودند، ولی شاداب و پرانرژی با لباس های هماهنگ، از خانه بیرون می رفتند. دیده بودم پرایدی فکسنی هم دارند. من برای داشتن چنین زندگی معمولی و آرامی چه کم داشتم؟ پدری دلسوز و مقتدر؟ مادری حی و حاضر؟ یا خانواده ای مستحکم؟ هرچه نداشتم بختی سیاه و کج و کوله نصیبم شده بود که فعلا فیضش را می بردم.

وارد دفتر شدم و در پی همان عزم جزمی که برای بی خیال بودن داشتم، همراه لبخندی کمرنگ با همکارانم سلام و احوالپرسی کردم. هنوز از راد خبری نبود و تا آخر وقت هم نیامد. روز بعد و روز بعدش هم خبری از او نبود و همه از این غیبت طولانی متعجب بودند. روز چهارم وقت ناهار مجید گفت در تمام طول مدتی که هومن را می شناخته هرگز پیش نیامده او چهار روز پشت سر هم غیبت کند، حتی یک بار که تصادف کرده بود به محض مرخص شدن از بیمارستان با پای شکسته خودش را به دفتر رسانده بود. حالا این مسافرت یک باره معلوم نبود چطور پیش آمده بود. نگار با نگرانی دست از غذا خوردن کشید و از مجید پرسید: تو این مدت با شما تماس نگرفتن؟

یک بار همون روز اول صحبت کردیم و دیروز هم که زنگ زدم فقط گفت حالش خوبه و یه کم گرفتار شده.

فکرم کمی مشغول راد شده بود. به دیدن هر روزه و تغییر فازهایش عادت کرده بودم.

محصولات مشابه