اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بی ابد 2 (تا ابد)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

279

شابک

9786222192655

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-01-31

سال چاپ

1399

وزن

264

کد محصول

95754

قیمت پشت جلد

850000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 21م،تصویرگر:مهدی همایون فر،بازبینی و تصحیح:نازنین نخعی،پانیذ اشرفی)

تاریخ ورود محصول: 1399/07/22

قیمت برای شما: 850000ریال

توضیحات

کتاب بی ابد2 (تا ابد) اثر سارا هالند است به ترجمه بهنام حاجی زاده و چاپ انتشارات باژ.

این کتاب داستانی پرهیجان، عاشقانه، مرموز و دلهره آور را در خود جای داده که در سرزمین سمپرا به وقوع می پیوندد، سرزمینی که در آن، زمان واحد پول است و از خون گرفته می شود. جولزامبر که یکی از اهالی این سرزمین است سال ها خدمتکار خاندان گرلینگ بوده و از این خانواده ی خونخوار که با گرفتن مالیات سنگین از فقرا به عمر خود می افزایند متنفر است. او پس از کشف حقیقت افسانه های کودکی اش و از دست دادن عشق نخستین خود متهم به قتل شده در حالی که از سویی دیگر نیز جانش در خطر است، کارو که در نهایت خونسردی رون را به قتل رسانده برای نابودی جولز کمر همت بسته است…

گزیده ای از کتاب

در دستم بود. هنوز هم حرارتش و سبکی تیغه اش را حس می کنم که همچون فریادی خاموش و معنادار از گذشته ام بود. دسته اش شکل مار بود؛ فکر نمی کنم معنایی داشته باشد. انگشتانم را باز و بسته می کنم، طوری که انگار اگر اراده کنم در دستم ظاهر خواهد شد. چشمانم را محکم می بندم و می کوشم خودم را ببینم که آن شکل های عجیب را حک می کنم، می خواهم ببینم قبلش چه شده و آن طور در نهایت درماندگی سعی داشتم چه چیزی را به یاد بیاورم. سعی می کنم سیاهی را از روی آخرین خاطره بشویم، آن پرده های سیاه و ضخیم را از روی ذهنم کنار بزنم و نشانه ای بیابم که این اتفاق کجا افتاده.

اما فایده ندارد. خاطرات که سایه های مفهومی هستند همچون کرم های شب تابی در شب چشمک می زنند و خاموش و روشن می شوند، در حاشیه ی ذهنم می رقصند و مرا دست می اندازند.

هیاهوی اصواتی در دوردست باعث می شود چشمانم را تندی باز کنم. می فهمم زیادی از دژ دزد دور شده ام و دلم شور می زند. دورتادورم را درختان کاج گرفته اند و برگ های سوزنی زیر پایم را فرش کرده اند. سروصدای دور و نامفهوم شهر را می شنوم. لیام هشدار داده بود که اینجا امن نیست.

ترس چون سیلابی وجودم را پر می کند. نباید از لیام فرار می کردم، آن هم وقتی خاطرات این طوری حواسم را مختل کرده اند.

سپس از پیش رو، از سمتی که به گمانم به دروازه ی اصلی منتهی می شود، چیزی به چشمم می خورد. لحظه ای طول می کشد تا بفهمم سایه ی سیاهی که می بینم آدم است، چون او -دختری با ردای دانشورها- حرکت نمی کند. روی چمن نشسته، پشتش به من است و روی چیزی خم شده. از سکون بدنش معلوم است مجذوب کاری شده که دارد انجام می دهد، حالا هرچه که هست. تکه ای پرتو خورشید پشت سرش روی زمین افتاده و سایه ای معکوس است.

محصولات مشابه