اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بینوایان (کتابخانه کلاسیک)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

جیبی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

108

شابک

9786004136228

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

82

کد محصول

100836

قیمت پشت جلد

210000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن20م،بازنویس:مونیکاکولینگ)

تاریخ ورود محصول: 1399/11/28

قیمت برای شما: 210000ریال

توضیحات

کتاب بینوایان یک رمان تاریخی به قلم ویکتور هوگو، داستان نویس و نمایش نامه نویس پیرو سبک رمانتیسم، است که با ترجمه صبا اسلامی از سوی انتشارات محراب قلم به چاپ رسیده است.

کتاب حاضر نمونه کوتاه و ساده شده ی این شاهکار قرن نوزدهم میلادی است. ماجرا با روایتی از ژان والژان آغاز می شود، او از روزگار و زندگی گذشته خود حکایت می کند تا دخترش کوزت را از آن چه پشت سر گذاشته آگاه سازد و حقیقت را برایش برملا کند. ژان والژان سال های زیادی را به جرم دزدی در زندان سپری کرده، او پس از آزادی به دلیل وجود دلایلی بر مجرم بودنش در گذشته از سوی دیگران پذیرفته نمی شود و سرانجام به دست یک اسقف به زندگی بازمی گردد؛ اسقف بعد از دیدن خطای مجدد مرد او را می بخشد تا فرصتی دهد و انسان نیکی به گروه انسان های خوب روزگار اضافه شود. ژان والژن به کمک اسقف صاحب سرمایه ای می شود و با تغییر هویتش  زندگی تازه ای را آغاز می کند؛ هرچند سایه قانون و بازرسی خبیث به نام ژاور بر سرش سنگینی می کند…

گزیده ای از کتاب

ولی تقدیر من غرق شدن نبود. من قولی داده بودم و می خواستم به آن عمل کنم.

پول و شمعدان هایم را از زیر خاک بیرون آوردم. شبیه یک مرد فقیر لباس پوشیدم. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد مردی که در جاده ی مون فرمی راه می رفت، روزی موسیو مادلن، شهردار شهر، بوده.

نام مسافرخانه ی خانواده ی تناردیه، گروهبان واترلو بود. علامت بالای در، تصویر سربازی بود که سرباز دیگری را روی پشتش حمل می کرد.

نزدیک مسافرخانه دختر کوچکی را دیدم. آن دختر تو بودی کوزت عزیزم. داشتی سطل آب بزرگی را حمل می کردی. فقط هشت سالت بود، اما تناردیه ها مثل یک اسب از تو کار می کشیدند.

سطل آب سنگین بود. دختر کوچولو، هرچند قدم یک بار آن را زمین می گذاشت و نفسی تازه می کرد.

دخترک با هق هق گفت: «وای خدایا کمکم کن! خواهش می کنم خدای مهربان!»

من از پشت سر نزدیک شدم و دست دراز کردم تا دسته ی سطل را بگیرم. هیچ حرفی نزدم. دخترک بدون واهمه بالا را نگاه کرد. به من اعتماد کرد.

ازش پرسیدم: «این همه راه سطل را حمل کرده ای؟»

دخترک جواب داد: «از چشمه ای که آن جاست.»

پرسیدم: «مادر نداری؟»

بچه جواب داد: «فکر کنم هیچ وقت مادر نداشته ام. بقیه مادر دارند، ولی من نه.»

پرسیدم: «کدام بقیه؟»

گفت: «بچه های خانم تناردیه. او دو تا دختر دارد. اسمشان اپینون و آزلما است.»

پرسیدم: «خب آن ها چه کار می کنند؟»

دختر جواب داد: «وای خدایا آن ها عروسک های خیلی قشنگی دارند. تمام روز بازی می کنند.»

-تو چه کار می کنی؟

محصولات مشابه