اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بیست و سه

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

496

شابک

9786002969958

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

358

کد محصول

103200

قیمت پشت جلد

1100000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/28

قیمت برای شما: 1100000ریال

توضیحات

کتاب بیست و سه اثر رضا قرالو است به چاپ انتشارات پیدایش.

کتاب پیش رو به قلم نویسنده ای جوان به نگارش درآمده و روایتگر داستانی پیرامون پسری نوجوان، دوستان او، اتفاقاتی مرموز، بلوک بیست و سه، حقیقتی پنهان و دریچه ای گشوده شده به سوی دنیاهای موازی است. پاشا اتفاقاتی عجیب و غریب و باورنکردنی را مشاهده می کند که جز عده ای اندک از دوستانش کسی آن ها را باور نمی کند، این اتفاقات خبر از حقیقتی دارند که باید کشف شود، حقیقتی که تنها با گریز زدن به جهانی ناشناخته برملا می شود و راه پاشا و دوستانش را به این دنیای اعجاب انگیز باز می کند.

گزیده ای از کتاب

خواب، بیداری، کابوس؛ دیگر فرق هیچ کدام را درک نمی کرد. وقتی از خواب پرید، سرش زیر دو لایه پتو بود و تاریکی و هوای سنگین نفسش را بند آورده بود. پتو را کنار زد و نور، چشمانش را زد. خطی نامفهوم از وقایع، آرام برایش معلوم می شدند و داشت به آهستگی به خاطرشان می آورد. اینکه دوستانش به عیادتش آمده بودند و او را با اسم دیگری صدا کرده بودند. عکس مارکو ون باستن را و اینکه بچه ها یادشان بود او تریلوبیت را از معلم علوم جایزه گرفته است.  آن مرد توی تاریکی را یادش آمد و نوشته هایی که روی زمین می نوشت. نمی دانست این اتفاق ها چند ساعت قبل رخ داده اند. بعد خاطره ای محو از خوابی که دیده بود، در قالب توده ای تاریک و ناطق به یادش آمد. ولی هرچه به مغزش فشار آورد خواب سیال با شتاب بیشتری از ذهنش گریخت. اما حسی غلغلکش می داد؛ باید یک کاری می کرد. باید به کسی چیزی می گفت. احساس آدم هایی را داشت که باید عجله کنند و تا دیر نشده کار را انجام دهند. باز هم احساس کرد اعتماد به نفس پیدا کرده و می تواند کاری مهم انجام بدهد. سپس به ذهنش رسید دوستانش را ببیند و با آنها صحبت کند. باید خطر می کرد تا این همه تنهایی و ترس آزارش ندهد.

به سختی روی تخت نشست. برادرش مهدی توی اتاق بود و او متوجه حضورش نشده بود. مهدی کنار کمد دیواری دراز کشیده بود و کمیک های مجله ی دانستنی های پاشا را تماشا می کرد اول از همه باید چیز مهمی را معلوم می کرد. از مهدی پرسید: «من اسمم چیه؟» مهدی با تعجب نگاهش کرد و بعد گفت: «داداش پاشا!» پاشا نفس راحتی کشید. مهدی همچنان متعجب وراندازش می کرد.

پاشا پرسید: «امروز چند شنبه ست؟»

مهدی گفت: «بلد نیستم!»

محصولات مشابه