اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بچه های طرسناک و چرخ و فلک بدشانسی (ادبیات وحشت)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

288

شابک

9786222441449

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

215

کد محصول

113619

قیمت پشت جلد

980000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/09

قیمت برای شما: 980000ریال

توضیحات

کتاب بچه های طرسناک و چرخ و فلک بدشانسی (ادبیات وحشت)، اثر کیتی تاول است با ترجمه ی امین بهره مند و چاپ انتشارات پیدایش.

کتاب حاضر از مجموعه کتاب های ادبیات وحشت است که به قلم کیتی تاول به رشته ی تحریر درآمده است. شخصیت های اصلی کتاب 3 دختربچه ی ترسناک و عجیب و غریب  به نام های «مگی، ادلید و بئاتریس» هستند که در بیوه آباد زندگی می کنند. بیوه آباد به شکل وحشتناکی نفرین شده است. طوفانی شدید بیوه آباد را ویران می کند. بعد از طوفان تمام چیزهای پلید و فاسد مانند: خون آشام ها و اشباح به وجود می آیند، به گونه ای که دیگر نمی شود به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد کرد. پس از گذشت 12 سال از طوفان، غریبه ای به شدت دردسرساز وارد آنجا می شود که با ورود او همه چیز تغییر می کند و همه اهالی یکی پس از دیگری گم می شوند.

در این داستان مگی، ادلید و بئاتریس به دنبال معلم گم شده ی خود می گردند.

گزیده ای از کتاب

ادلید گفت: «فکر کنم دوباره همه چی به روال عادیش برگشت، بعد صدای دیگری شنید. صدای پا. هنوز خیلی از آنها دور بود، اما داشت به سمت کتابخانه می آمد.

ادلید هشدار داد: «یکی داره می یاد!»

ادلید گوشه ی اتاق پشت در قایم شد. مگی مثل برق پشت قفسه ی کتابی رفت. بئاتریس چند جا را بی نتیجه برای پنهان شدن امتحان کرد و در نهایت به زیر میز خانم دلیا خزید.

تق. توق. تق. توق. تق! توق! صدای پا برای مدتی که به نظر بی انتها آمد ادامه یافت تا اینکه بالاخره دم در متوقف شد. ادلید نفس کشیدن را از یاد برد، دستگیره ی در لت و پار شده غژغژی کرد و تعدادی از پیچ هایش با صدای دینگ ظریفی کف زمین افتاد. ادلید چشمانش را محکم بست و خودش را برای بدترین اتفاقات آماده کرد. اگر خانم مری ودر می فهمید که عمدا از دستورش سرپیچی کرده اند چه می شد! جایی بود که می توانست آنها را به آنجا ببرد. جایی چنان وحشتناک که به ندرت آنها را به فرستاده شدن به آنجا تهدید می کردند. ادلید از این فکر به خود لرزید.

پیش خود آرزو کرد خانم مری ودر نباشه! خانم مری ودر نباشه! خانم مری ودر نباشه!

فقط این دفعه شانس با او یار بود، چون کسی که در را باز کرد نه خان مری ودر که خانم دلیای به شدت خسته بود. چشمانش قرمز بود، صورتش پر از لک و پیس بو و قیافه اش جوری بود که انگار تمام شادی و خوشی از وجودش رخت بسته بود. به پیچ های روی زمین خیره شد. در را بست و پشتش را نگاه کرد. آن موقع بود که مات و مبهوت ادلید را دید.

 

محصولات مشابه