اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بچه ای که نمی خواست آدم باشد! (داستان غدیر)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

80

شابک

9786227763027

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

71

کد محصول

105500

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های تخیلی کودکان فارسی،داستان غدیر خم،تصویرگر:فاطمه زمانه رو)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/04

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب بچه ای که نمی خواست آدم باشد!، اثر زهرا موسوی است با تصویرگری فاطمه زمانه رو و چاپ انتشارات مهرستان.

این کتاب روایتگر داستان شتری به نام «بچه»  است، که خاطره جمع کردن را خیلی دوست دارد.  شخصیت دیگر داستان پسری  لج باز  به نام آدی است که پدرش صاحب این شتر است. از این رو همیشه برای او خاطره تعریف می کند و گاهی هم خاطره می سازد. کتاب از خاطره های شیرین و خواندنی بسیاری بین شتر و آدی، خاطره هایی از سفرهای خوب، آدم های خوب و …. ساخته شده است و از زبان شتر روایت می شود.

گزیده ای از کتاب

شترها تحملشان زیادترین است؛ یعنی حالا حالاها خسته نمی شوند؛ اما من از دست آدی خسته شده ام. او، یعنی آدی همیشه من را به مسابقه ی شتردوانی می برد. چرا باید شترها بدوند و آدم ها جایزه اش را بگیرند؟ خب آدم ها که دوست دارمشان به شتردوانی زیاد است، خودشان بدوند و به خودشان هم جایزه بدهند.

آدی گفت: « اگر این دفعه هم برنده بشویم، معروف می شویم.»

اما من دلم می خواهد خاطره جمع کن ترین شتر دنیا باشم، نه معروف ترین شتر!

اینکه چرا من دوست دارمم به خاطره زیاد است، خودش یک خاطره است. برادر پدرم، یعنی عموی من یک شتر خیلی زیاد خاطره دار بود. او همیشه توی سفر بود و یک عالمه خاطره جمع کرده بود. من فقط چند بار او، یعنی برادر پدرم، یعنی همان عمویم را دیده بودم، آن هم وقتی هنوز یک نی نی شتر بودم. آن وقت ها عمویم خیلی تر از زیادتر برای ما خاطره تعریف می کرد. ما، یعنی من و پدر و مادرم.

یک عالمه بار دلم می خواهد باز هم عمویم را ببینم و خاطره هایش را بشنوم؛ اما عمو هزار تا روز بیشتر است که پیش ما نیست. توی یکی از سفرهایش دزدها به کاروانشان حمله کردند و او، یعنی عموی من را با خودشان بردند.

حتما دزدها می دانستند عموی من پرخاطره ترین شتر است و او را دزدیده اند تا خاطره هایش را بدزدند.

از فکر عمو و خاطره هایش بیرون آمدم. داشتم برای خیلی امین بار برنده می شدم و به خط پایان می رسیدم. آدی هم پشت من سوار بود و حسابی خوش به حالش بود که یک دفعه چیز عجیبی دیدم. کمی آن طرف تر از میدان مسابقه، مرد به موقع برسی که به موقع رسیده بود و ما، یعنی من و آدی را نجات داده بود، کنار یک پسر و دختر و دو تا مرد ایستاده بود. نمی دانم چرا راهم را کج کردم و به طرف آن ها رفتم.

 

 

محصولات مشابه