اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

به خدای ناشناخته (ادبیات امروز،میراث استاین بک 2)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

272

شابک

9786003538429

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-29

سال چاپ

1401

وزن

316

کد محصول

98115

قیمت پشت جلد

950000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/09/17

قیمت برای شما: 950000ریال

توضیحات

کتاب به خدای ناشناخته اثر جان استاین بک است به ترجمه شهرزاد لولاچی و چاپ انتشارات افق.

هنگامی که جوزف، قهرمان داستان، انسانی متفاوت و عجیب، تصمیم می گیرد برای بهبود شرایط خانواده اش به غرب سفر کند تا جایی بهتر برای زندگی بیابد، خبر از اتفاقات خارق العاده ای که قرار است در وجودش رخ دهد ندارد. او هرچند پیوندی دیرینه با طبیعت دارد و خاک برایش چیزی فراتر از تصور دیگر انسان ها از آن است، اما در این سفر پیوندی عمیق تر با خاک و طبیعت برقرار می کند و خود را به نوعی نگهبان خاک می بیند…

“به خدای ناشناخته” از ارزش والای طبیعت حکایت می کند، از این که همه ما از آن برخاسته ایم و می توانیم با آن سخن بگوییم، تنها کافی است برای شنیدنش وجود خود را آماده سازیم.

گزیده ای از کتاب

جوزف ساکت بود و صدای قدم هاشان روی جاده ی سنگی به گوش می رسید و میان تخته سنگ ها منعکس می شد. الیزابت چشم هایش را بست و به جوزف تکیه کرد تا او را با خود ببرد. سعی کرد ذهنش را از هر فکری خالی کند و در تاریکی غرق شود، اما زمزمه ی خشمگین تخته سنگ میان رود را شنید و سوز سرما را در هوا حس کرد.

سپس هوا گرم تر شد؛ دیگر زیر پایشان سنگ نبود. پلک هایش کبود شد و بعد به زردی گرایید. جوزف ایستاد و او را محکم به طرف خودش کشید. «الیزابت، گذشتیم. دیگر تمام شد.»

چشم هایش را گشود و به دره ی محصور نگاه کرد. زمین در روشنایی سوسوزنان خورشید آسوده بود و چند درخت بلوط سفید در باد عصرگاهی به آرامی تکان می خوردند. دهکده ی اور لیدی پیش روی آن ها بود، با خانه های قهوه ای به خاطر کهنگی و سبز به خاطر شاخه های رز، و با لادن آتشگون بر حصارهای چوبی. الیزابت با ناراحتی بلند گفت: «کابوس دیده بودم. خواب بودم. دیگر آن خواب را فراموش می کنم. حقیقت نداشت.»

چشمان جوزف برقی زد و پرسید: «پس زن بودن آن قدرها هم وحشتناک نیست، مگر نه؟»

-اصلا فرقی ندارد. انگار چیزی تغییر نکرده. تا حالا متوجه نشده بودم این دره چقدر زیباست.

جوزف گفت: «صبر کن، می روم اسب ها را بیاورم.»

ولی وقتی رفت، الیزابت به تلخی گریست، چرا که تصویر کودکی در دامن کوتاه آهاردار و موهای بافته شده را در ذهن داشت که کمی دورتر وول می خورد و با حالتی عصبی می پرید و سنگ ریزه ها را با لگد داخل برکه پرت می کرد. او در یک دقیقه خودش را به خاطر آورد که کنار خیابان منتظر پدرش بود و سپس با حالتی ترحم آمیز به سوی مونتری رفت. الیزابت دلش به حال آن کودک سوخت و اندیشید: «بچه بودن خیلی سخت است. آدم کارهای بیهوده ی بسیاری می کند.»

محصولات مشابه