اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بهت اصلا نمی آد

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

888

شابک

9786001183546

نوبت چاپ

5

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-06

سال چاپ

1400

وزن

992

کد محصول

87840

قیمت پشت جلد

1800000


مشخصات تکمیلی :

(این کتاب پیش از این 3بار توسط ناشر آرینا به چاپ رسیده است،داستانهای فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1398/11/16

قیمت برای شما: 1800000ریال

توضیحات

کتاب بهت اصلا نمی آد اثری است از م. بهارلویی به چاپ انتشارات ذهن آویز. این کتاب روایتگر ماجرای دختری به نام بهانه است. کسی که سه سال پیش بعد از بیست سال دوری از خانواده ی پدری اش با بغضی که به خاطر گریه ها و سختی های مادرش در طول سالیان گذشته در دل احساس می کرد، همراه با خانم جانش راهی دماوند شد، تا تمام سهم زندگی اش را که از او دریغ کرده بودند بگیرد. دختری که اکنون زمین تا آسمان با آن روزهایش فرق می کند، حال و حوصله هیچ چیز را ندارد و خود را قاتل عزیزجون و خانم جان و یا شاید حتی آرام می داند! بهانه در این سه سال خیلی چیزها را از دست داده و خودش بهانه ای شده تا مردی که دوستش دارد به دست دختری دیگر بیفتد، دختری بی پروا به نام آیدا. حالا بهانه دوباره در اصفهان به سر می برد، پیش آدم هایی که تمام کودکی اش را با آن ها گذرانده، کنار ماما سوسن، عمو رضا، پونه و مهدی، و آن ها به راحتی متوجه می شوند بهانه شان، آن بهانه همیشگی نیست.

گزیده ای از کتاب

 

وحشتزده میان حرف او رفتم و به هومن که به ما زل زده بود گفتم:

-هومن؟!

هومن قدمی جلو آمد و کنارم ایستاد و به گمانم ترس را در چهره ام خوانده بود. ناخواسته آستینش را در چنگ فشردم و پشت سرش سنگر گرفتم. نگاه هراسانم به چشمان او بود که روی دست من و آستین هومن گیر کرده و بالا نمی آمد. هومن با لحنی آرام گفت:

-فکر نکنم احتیاجی به معرفی باشه! حضورتون توی پارکینگ خونه مون نشون می داد که کاملا همدیگه رو می شناسید. با این حال معرفی می کنم؛ آقای راد، نماینده ی شرکای جدید و مشاور مالی کارخونه! خانوم بهمنی، حسابدار کارخونه.

-راد هستم خانم بهمنی راد، معرف حضور که هستم؟!

نگاهش هنوز به دست من و آستین هومن بود وقتی خود را معرفی می کرد. زیر پلکش پرش عصبی کرد و من را به یاد دیشب انداخت. لبم را محکم بین دندان هایم فشردم و پشت سر هومن بیشتر سنگر گرفتم. هومن ادامه داد:

-از امروز این اتاق برای ایشون خالی می شه و تو مجبوری ما رو برای مدتی تحمل کنی تا گوشه ی سالن، اتاق جدیدی ساخته بشه.

بهنام با بدبینی نگاهش را بلند کرد و به هومن دوخت و برنداشت. می دانستم بدش نمی آمد از همان نگاه های مثلا غیرتی اش را هم به من بکند، کاملا پشت هومن پناه گرفتم تا به من دید نداشته باشد. صدای پر تمسخرش را شنیدم که رو به هومن گفت:

-شمام انگار مترصد فرصتی بودید تا با حسابداری مختلط بشید و…

-مواظب حرف زدنتون باشید جناب راد، کلفت گفتید کلفتم می شنوید، اما نه الان!… بیا بهانه کارت دارم.

محصولات مشابه