اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بروکلین (داستان برتر جهان145)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

343

شابک

9782000737056

نوبت چاپ

1

تاریخ تجدید چاپ

1400-02-18

سال چاپ

1397

وزن

399

کد محصول

78652

قیمت پشت جلد

720000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای انگلیسی،قرن 20،برنده ی جایزه ی کاستا در سال 2009)

تاریخ ورود محصول: 1398/03/25

قیمت برای شما: 720000ریال

توضیحات

کتاب بروکلین اثری است از کالم توبین، به ترجمۀ شبنم سعادت و چاپ انتشارات افراز. رمان حاضر برندۀ جایزۀ کاستا در سال 2009 و دربارۀ دختر جوانی به نام ایلیش است که به پیشنهاد پدر فلاد، کشیش آمریکایی، برای مشغول شدن در کاری مناسب، خانواده و زادگاهش را ترک کرده و راهی بروکلین می شود.

گزیده ای از کتاب

جمعه شب بعد، وقتی پهلو به پهلوی هم از سالن مهمانی برمی گشتند خانه، تونی یک بار دیگر نجوا کرد دوستش دارد. وقتی ایلیش پاسخی نداد دوباره نجوا کرد. ناگهان بی مقدمه، ایلیش خودش را پس کشید. وقتی تونی پرسید موضوع چیست، پاسخی نداد. ابراز عشق تونی و انتظارش برای پاسخ، او را می ترساند، سبب می شد احساس کند ناچار است بپذیرد این تنها زندگی ای است که انتظارش را می کشد، عمری که دور از خانه و زادگاهش سپری شود. در سکوت به راهشان ادامه دادند و وقتی به خانه ی خانم کیهو رسیدند، ایلیش با لحنی رسمی بابت آن شب تشکر کرد، سعی کرد با او چشم در چشم نشود، شب به خیر گفت و داخل رفت.

می دانست کار اشتباهی کرده، و تونی تا پنجشنبه که دوباره ببیندش عذاب می کشد. نمی دانست تونی یکشنبه آن طرف ها پیدایش می شود تا ببیندش یا نه، اما تونی نیامد. هیچ دلیل موجهی به ذهنش نمی رسید تا به تونی بگوید مایل است همدیگر را کمتر ببیند. با خود فکر کرد، شاید بهتر باشد به او بگوید الان که مدت کوتاهی بیشتر نیست با هم آشنا شده اند، دلش نمی خواهد درباره ی بچه حرف بزنند. اما بعد شاید تونی می پرسید مگر رابطه شان را جدی نگرفته و آن وقت ایلیش مجبور می شود پاسخ دهد، حرفی بزند. می دانست اگر پاسخش دلگرم کننده نباشد شاید تونی را از دست بدهد. تونی اهل رابطه با دختری نبود که نداند چقدر دوستش دارد. تونی را آن قدر خوب شناخته بود که به این مساله واقف باشد.

روز پنجشنبه، وقتی از کلاس بیرون آمد و داشت از پله ها پایین می رفت، چشمش به تونی افتاد اما تونی او را ندید؛ دانشجوهای زیادی در رفت و آمد بودند. ایلیش لحظه ای ایستاد، دریافت هنوز نمی داند چه می خواهد به او بگوید. محتاطانه از پله ها برگشت بالا و متوجه شد اگر در امتداد پاگرد اول برود، می تواند از بالا نگاهش کند. فکر کرد، اگر بتواند نگاهش کند، موقعی که تونی سعی ندارد سرگرمش کند یا تحت تاثیرش قرار دهد، دقیق و واضح ببیندش، شاید چیزی به ذهنش برسد، نوعی آگاهی و شناخت، یا قدرتی که بتواند تصمیمی بگیرد.

 

محصولات مشابه