اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بخیه

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

348

شابک

9786227365337

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

314

کد محصول

104459

قیمت پشت جلد

800000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/01

قیمت برای شما: 800000ریال

توضیحات

کتاب بخیه اثر غزل پورنسایی است به چاپ انتشارات یوپا.

متین دختری است بزرگ شده در خانواده ای با پنج فرزند دختر، فرزند پدری که خود را از نعمت داشتن پسر محروم می داند و حسرتی همیشگی در دل دارد؛ او همه ی تلاشش را کرده تا متین را مثل یک پسر تربیت کند و خواسته یا ناخواسته همه ی زندگی او را حرام کرده است. این در حالی است که متین از آن چه هست رضایت دارد و نمی خواهد مانند یک پسر زندگی کند، او زن بودن و دختر بودن را دوست دارد و تلاش دارد با همین جنسیت به روزگارش سر و سامان دهد و قهرمان زندگی خود باشد. هر چند در این میان حضور فردی دیگر که عماد نام دارد فشار روانی زیادی را به دختر وارد می سازد.

گزیده ای از کتاب

وارد خانه شدم، کوه آتش فشان بودم. ساشا روی آرایش تاکید کرده بود. یعنی من باید آرایش می کردم. خوب راست می گفت این همه سال گذشته بود و من حتی یک رژلب به لبم نکشیده بودم. خستگی از صورتم می بارید. شاید بیشتر از سنم نشان می دادم. اما من فقط سی و چهار سال سن داشتم. با قدم های بلند وارد سالن شدم. مهدیه و منصوره مقابل تلویزیون نشسته بودند، با دیدنم از جا پریدند و سلام کردند. جوابشان را ندادم. ذهنم رفت سمت حرفهای ساشا، اگر آرایش روی صورتم بود داخل ماشین می ماند؟ نگاهم می کرد؟ ناخن هایم چرا لاک نداشت؟ خواهرش هفت قلم آرایش داشت و به ریش من هم می خندید. موهای از فرق باز شده ام دیگر آخر بدبختی بود. وارد اطاق شدم و ساکم را روی تختم پرت کردم. مقابل آینه ایستادم، نگاهم روی لوازم آرایش مژگان چرخید. از همین ها می کشید روی صورتش و زیبا می شد. از آن رژگونه های رنگ و وارنگ و سایه ی قهوه ای. من هم سایه ی قهوه ای می خواستم. اصلا چرا این همه سال همه چیز برای من درد بود، کوفت بود، زهرمار بود؟ هر دو دستم را به لبه ی میز توالت تکیه زدم و خیره به خودم نگاه کردم. چشمان گرد و بی حالتم توی ذوق می زد. صدایم در ذهنم تکرار شد که اگر آرایش داشتم داخل ماشین می نشست. لحظه ی آخر به من گفت آرایش از یادم نرود. اما من بلد نبودم. چرا نمی فهمید من بلد نبودم رژلب به لبم بکشم. دستم رفت سمت رژ لب قهوه ای رنگ و آن را از کاورش بیرون کشیدم، نگاهم روی خمیر قهوه ای ثابت ماند، آن را به لب بردم. لب هایم قهوه ای شد. به خودم خیره شدم. دوباره دستم رفت سمت سایه ی بیست و چهار رنگ مژگان، با انگشت روی سایه ی قهوه ای کشیدم و پلک چپم را بستم و پشت چشمم ساییدم. مداد مشکی رنگ را برداشتم و ناشیانه داخل ابرویم کشیدم. یادم آمد مژگان انتهای ابرویش می کشید. رژگونه را برداشتم و با انگشت، رنگ صورتی اش را به گونه ام کشیدم، دوباره در آینه زل زدم. دلقک داخل آینه هیچ شباهتی به من نداشت.

محصولات مشابه