اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ببر مازندران (روایت زندگی قهرمان کشتی،امامعلی حبیبی)،(ادبیات ورزشی،زندگی نامه23)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

290

شابک

9786226489454

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

279

کد محصول

117952

قیمت پشت جلد

1400000


مشخصات تکمیلی :

(خاطرات کشتی گیران بابل)

تاریخ ورود محصول: 1401/09/06

قیمت برای شما: 1400000ریال

توضیحات

کتاب ببر مازندران، روایت زندگی قهرمان کشتی، امامعلی حبیبی (ادبیات ورزشی، زندگی نامه 28)، اثر مهدی زارعی است به چاپ انتشارات گلگشت.

کتاب پیش رو به شرح روزگار و بیان وقایع زندگی قهرمان کشتی «امامعلی حبیبی»، کسی که برنده ی اولین مدال طلای ایران در المپیک شده است، می پردازد. مولف به دلیل علاقه اش نسبت به زندگی و شخصیت او، از تمامی کتاب ها و مجلات که به زندگی این قهرمان پرداخته اند، استفاده کرده و اطلاعاتی را جمع آوری کرده است که برای هر نوع مخاطب و سلیقه ای جذاب خواهد بود. مهدی زارعی در ببر مازندران، تصویری واقعی از زندگی این قهرمان و به خصوص اتفاقات مرتبط با کشتی ایران در دهه های 30 و 40 شمسی ارائه کرده است.

گزیده ای از کتاب

یک شب پاییزی زودتر به رختخواب رفتم. می دانستم فردا صبح باید زودتر از همیشه بیدار شوم تا به سمت خانه خواهرم حرکت کنم. اولین بار بود که درزی کلا را ترک می کردم و به دنبال سرنوشت به شهری غریب می رفتم. شب هیجان زده بودم. بارها و بارها بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم تا خواب نمانم. سرانجام خوابم برد. صبح با اولین صدایی که شنیدم بیدار شدم. برادر بزرگم صدایم کرد و سریع از جا بلند شدم تا چیزی بخورم و راه بیفتم. نمی توانستم چیزی بخورم. برعکس دیشب، دلم گرفته بود.

یک گاری کوچک که با یک قاطر کشیده می شد، وسیله ای بود که باید با آن، سفرم را شروع می کردم. روی گاری پر بود از گونی هایی که توی آنها گردو ریخته بودند و در گونی ها را دوخته بودند تا گردوها در مسیر بیرون نریزند. من هم باید در کنار این گونی ها در گوشه ای می نشستم. گاریچی مرد میانسالی بود که کاری به کار من نداشت و چیزی نمی گفت.

من هم به یک گونی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم.

در آن لحظه ها هم از تجربه جدید خوشحال بودم و هم نمی توانستم با غم دوری از خانواده کنار بیایم. سرانجام راه افتادیم. در جاده هرچه جلوتر می رفتیم، شیروانی های زنگ زده خانه های درزی کلا، پشت تپه ها پنهان می شد. تپه هایی که رنگ سبز در آنها، جای خود را به سرخی برگهای پاییزی می داد. هر شیروانی انگار بخشی از گذشته ام را با خود به پشت کوه می برد.

نمی دانستم ناراحتی از کجا سرچشمه می گیرد. به آینده فکر می کردم؛ «من کار می کنم؛ ثروتمند می شوم و زمانی به این جا برمی گردم که همه با انگشت نشانم بدهند.» مسیر خلوت بود؛ جاده ای سیاه در بین سبزه زارها که سیاهی اش به خاطر تر بودن خاک باران خورده بود. باران روی چمن ها و درخت های بین راه هم باریده بود و فضا را مملو از بوی علف کرده بود.

محصولات مشابه