اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

با من حرف بزن

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

120

شابک

9789641221265

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

139

کد محصول

114642

قیمت پشت جلد

550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/11

قیمت برای شما: 550000ریال

توضیحات

کتاب با من حرف بزن اثر حسن احمدی است به چاپ انتشارات سروش.

کتاب پیش رو مجموعه ای از داستان های کوتاه را به قلم یکی از نخستین هنرمندان سال های شکل گیری حوزه هنری کشورمان در خود جای داده، او از نویسندگان حوزه کودکان و نوجوانان است. عناوین این داستان ها عبارتند از: این داستان واقعی تر است!، مردم از همه چیز بی خبر بودند، غذای آن شب، اینجا باران نمی بارد…، با من حرف بزن، خواب شیرین و عهد فراموش شده.

داستان های کتاب حاضر از زبان مادربزرگی دوست داشتنی برای نوه هایش روایت می شود. قصه ها پیرامون امام رضا علیه السلام و اتفاقات و ماجراهایی مربوط به ایشان هستند.

با من حرف بزن عنوان یکی از داستان های کتاب است که ماجرای آن مربوط به وصیت امام رضا علیه السلام و مسمومیت ایشان با انگوری است مامون، خلیفه ی بی رحم به ایشان می خوراند.

گزیده ای از کتاب

یکی از روزهای خوب آخر بهار، بچه ها همراه مادربزرگ به جنگل می رفتند. هرکس چیزی با خود حمل می کرد. مادربزرگ به قولش برای گفتن قصه عمل کرده بود. در جنگل فقط صدای حرکت پای بچه ها می آمد. آن ها با برداشتن قدم های نرم، صدای مادربزرگ را خوب می شنیدند.

مادربزرگ در طول راه، توضیح کمی درباره قصه ای که می خواست بگوید، داده بود. حالا در ادامه آن حرف ها گفت: «مامون همیشه طوری با امام رضا (ع) رفتار می کرد که مردم فکر کنند، او با امام مشکلی ندارد، اما حقیقت این طور نبود. او همیشه می ترسید امام محبوب دل مردم بشود. او می دانست امام رضا (ع) را دوست دارند و مامون همیشه نگران حکومتش بود. مدت ها بود می خواست به شکلی امام رضا (ع) را به قتل برساند، ولی می دانست حضور امام در کنارش، ممکن است مردم را گول بزند و این طوری حکومتش را تضمین می کرد.»

مادربزرگ گفت: «آدم هایی که از ولایت عهدی امام ناراضی بودند، میان مردم شایعه درست می کردند و می گفتند: چون مامون، حضرت رضا (ع) را ولیعهد خود قرار داده است، دیگر باران نمی بارد. خشک سالی به محصولات کشاورزی آسیب می زند.

همه از وضعیت پیش آمده ناراضی بودند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد. مامون هم سراسیمه بود، ولی نمی توانست کاری انجام دهد. بزرگان می گفتند: باید نماز باران بخوانند تا خداوند لطفش را شامل حالشان کند، اما مامون باور نداشت که با خواندن نماز، باران ببارد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کند تا مردم به امام رضا (ع) بدبین شوند. او نقشه کشید که امام را برای خواندن نماز به بیابان بفرستد.

فردای آن روز، مامون با قیافه ای پریشان و ناراحت به دیدن امام رفت.»

مادربزرگ نزدیک درخت تنومندی ایستاد. به بچه ها گفت: بد نیست قدری استراحت کنند.

محصولات مشابه