اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

باغ مخفی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

203

شابک

9789643769185

نوبت چاپ

3

سال چاپ

1389

وزن

221

کد محصول

102697

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آمریکایی،قرن 19م)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/12

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب باغ مخفی: اثر فرانسس هاجسن-برنت است با ترجمه ی نوشین ریشهری و چاپ انتشارات سروش.

کتاب حاضر داستانی خواندنی و لذت بخش است که شخصیت اصلی آن دختربچه ای به نام مری است، دختری که هیچ کس حتی مادرش هم او را دوست نداشت، چون انسانی زشت و تندخو بود. به همین دلیل او را به دایه ای سپردند، تمام افراد سعی داشتند دختر را آرام نگه دارند تا گریه ی او باعث ناراحتی مادرش نشود. روزی وبا شیوع پیدا کرد و دایه، مادرش و همه اطرافیانش را کشت و مری تنها ماند. او را به انگلستان نزد عمویش فرستادند، آنجا باغ بزرگی داشت که روزگاری سراسر معجزه و شگفتی برایش به همراه آورد.

 

گزیده ای از کتاب

مری به کاناپه خزید؛ این دو چشم متعلق یه یک موش خاکستری رنگ بود که محتویات سوراخ داخل کوسن را جویده و لانه راحتی برای خودش ساخته بود. شش بچه موش در اطراف او خوابیده بودند. اگر در تمام صد اتاق این قصر یک موجود زنده وجود نداشت ولی اینجا در یک اتاق، هفت موش زنده یافت می شد که تنهایی را حس نمی کردند.

مری با خود گفت: «اگر از من وحشت نمی کردند با خود می بردمشان.»

او به شدت خسته بود و خیال برگشتن داشت. راه بازگشت را بارها گم کرد و ناچار چندین بار بالا و پایین رفت تا راه اصلی را یافت. رسیده بود به طبقه ای که باید می رسید اما نمی توانست اتاقش را بیابد.

با خود گفت: «انگار دوباره اشتباه پیچیدم.»

در انتهای راهرویی ایستاد و فکر کرد که اینجا چقدر همه چیز ساکت است! حال از کدام راه باید بروم؟ ناگهان صدایی سکوت را شکست، صدای گریه، اما شبیه صدای شب پیش نبود. یک گریه کوتاه، یک فریاد خفیف بچه گانه که از آن طرف دیوارها به گوش می رسید.

مری فکر کرد صدا از فاصله خیلی نزدیک است. قلبش به شدت می زد، دستش را روی دیوار که پوشیده از کاغذ دیواری بود گذاشت، ناگهان دیوار حرکت کرد. در این قسمت از دیوار یک در وجود داشت که اصلا معلوم نمی شد و روی آن را با کاغذ دیواری پوشانده بودند. آن در به راهروی دیگری باز می شد. خانم مدلاک در حالی که دسته کلید بزرگی در دست و نگاه خشمگینی بر چهره داشت به طرف او می آمد.

خانم مدلاک پرسید: «اینجا چه می کنی؟» بازوی مری را گرفت، او را به طرف خود کشید و ادامه داد: «به تو چی گفته بودم؟»

مری توضیح داد: «من فقط راهرو را اشتباهی گرفتم، نمی دانستم از کدام طرف باید بروم؛ از طرفی صدای گریه شنیدم.»

مری به طور کلی از خانم مدلاک خوشش نمی آمد و حال بیشتر از پیش.

خانم مدلاک فریاد زد: «تو انگار حرف به گوشت نمی رود! تو باید در اتاق خودت بمانی و گرنه پاهایت را می بندم!»

محصولات مشابه