اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

باغ خرمالو

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

184

شابک

9782000871224

نوبت چاپ

6

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-20

سال چاپ

1397

وزن

168

کد محصول

98345

قیمت پشت جلد

200000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن14)

تاریخ ورود محصول: 1399/09/23

قیمت برای شما: 200000ریال

توضیحات

کتاب باغ خرمالو اثر هادی حکیمیان است به چاپ انتشارات شهرستان ادب.

کتاب پیش رو روایت گر داستانی است که ماجرای آن در فضای اواخر حکومت رضا شاه پهلوی و تبعید او به خارج از کشور جریان دارد؛ این کتاب که از زبان نوجوانی متعلق به یکی از روستاهای حومه یزد روایت می شود از حقیقت وجودی یک دیکتاتور پرده برمی دارد.

روزهای پایانی حکومت رضا شاه با حضور متفقین در ایران و جنگ جهانی دوم معاصر است. هنگامی که رضا شاه و همراهانش در مسیر خروجشان از کشور وارد باغ خرمالو می شوند راوی داستان هم بر حسب اتفاق در این باغ قدم می گذارد و این همزمانی و دیدار اتفاقاتی خواندنی را رقم می زند.

باغ خرمالو در گروه کتاب های نوجوان دسته بندی می شود که با طنزی تلخ و روایتی جذاب خواننده را با خود همراه می سازد.

گزیده ای از کتاب

حسینعلی ول کن نبود. می گفت هر طوری شده همین امشب باید برویم تو بخشداری و قاب خاتم را برداریم. البته در این که قاب خاتم مال ما بود شکی نبود؛ بالاخره از صبح تا ظهر مثل قاطر کار کرده بودیم. تازه نماینده بخشداری هم که گفته بود فیض الله آن را بهمان بدهد و حالا فیض الله سگ کی بود که بخواهد سر کارمان بگذارد و بازی دربیاورد؟

من همه این ها را می دانستم. اما، خب، مسئله این بود که حالا طرف حسابمان فیض الله و آن لشکر سلم و تورش نبودند؛ مشکل این جا بود که طرف حسابمان شده بود یک حیوان، آن هم از نوع زبان نفهمش. همچین که این ها را گفتم و صحبتم تمام شد، حسینعلی هم جلوم در آمد که:

-نمی فهمه؟ زبون نفهمه؟ خب منم نمی فهمم، منم زبون نفهمم. اصلا من خودم ختم همه زبون نفهم های روزگارم. تازه شم، حقم رو نمی ذارم کسی بخوره؛ نه فیض الله، نه رجب کور، نه سگش… فهمیدی کوچیک؟ فهمیدی یا تو هم مثل اون ها زبون نفهمی؟

عجب گیری افتاده بودیم! حسینعلی لج کرده بود و به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شد. بالای پشت بامشان بودیم و ننه کردی دو سه بار صدا کرد برویم پایین شام بخوریم، اما حسینعلی هر بار بهانه آورد که حالا هنوز زود است. تا این که بالاخره حوصله پیرزن سررفت و خودش با یک مصیبتی از پله ها آمد بالا. ظرف اشکنه و سفره را توی یک سینی مسی برایمان گذاشت و رفت. حسینعلی گفت غذا را بخوریم و بعد برویم سراغ قاب خاتم. این عادت حسینعلی بود: با شکم خالی عقلش به جایی قد نمی داد؛ بدتر جوش می آورد و هی فحش می داد. حالا موقع سیر بودن هم عقل و هوشش خیلی تعریفی نداشت، اما، خب، باز فحش نمی داد. به جایش هی پیشنهادهای عجیب غریب می داد و توقع داشت بالاخره یکی اش به دردبخور باشد.

محصولات مشابه