اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

بازی زمانه

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

111

شابک

9786222434991

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

140

کد محصول

108145

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/12

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب بازی زمانه: اثر عبداله خادمیان است به چاپ انتشارات آرمان رشد.

داستان پیش رو روایتگر زندگی پسری به نام مجید است که تمام خاطرات خود را از دوران کودکی، نوجوانی و سربازی و تمام سختی ها و خوشی ها بازگو می کند. این داستان از دوران 8 ساله دفاع مقدس و آزادی خرمشهر روایت می کند. مجید داوطلبانه به جبهه می رود و زمانی که سخت مجروح می شود، به تهران نزد خانواده باز می گردد که در همان حین، عاشق و شیفته دختری به نام فرشته می شود. پدر فرشته برای مجید شرط و شروطی از جمله سربازی رفتن می گذارد و او به دلیل علاقه ی شدید به فرشته به تمام خواسته های پدرش تن می دهد، تا اینکه داستان با اتفاقات تلخی به پایان می رسد.

گزیده ای از کتاب

با اصرارهای مادر به زور چند لقمه غذا قورت دادم و گوشه ای کز کردم. حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم. در رویاهایم عروسی خودم و فرشته را می دیدم و خنده هایش را که برای زندگی جدیدمان نقشه می کشید.

توی افکارم غرق بودم که برادرم گفت: «آقا بهمن اومده دنبالت.» هنوز لباس های سربازی تنم بود، بلافاصله لباس مشکی پوشیدم و همراه آقا بهمن رفتم. مقصد بهشت زهرا بود. از کارش خوش حال شدم و تشکر کردم.

با دیدن قبر فرشته، خودم را روی آن انداختم. اشک امانم را بریده بود.

«آخه خدا چطوری من می تونم زنده باشم و اون فرشته معصوم زیر خروارها خاک مدفون باشه. آخه فرشته من، چگونه می تونم زنده باشم و بیام بر سر مزارت. ای فرشته زیبا، مگه به هم قول ندادیم که همیشه با هم باشیم و عاشق و معشوق؟ بلند شو و ببین، نمی تونم نفس بکشم. نبودن تو راه زندگی من رو بسته. تموم وجودم تو رو صدا می کنه. ای مظهر صداقت جوابم رو بده. من برای تو و به خاطر عشقت نفس می کشیدم و حالا مثل یک مرده متحرکم. شوق دیدارت رو داشتم؛ اما به تو رسیدنم شده لحظه مرگ من و شهر و کاشانه من، مدفن بدن رنجور من.»

نمی فهمیدم که چه می خوانم و چه می گویم. به یاد حرف هایش افتادم که می گفت: «مجید من و تو خیلی خوشبختیم. هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه؛ حتی افکار و عقاید خونواده ات. فقط مرگه که می تونه بین ما جدایی بندازه. مطمئن باش که اون موقع هم روحم کنارته.»

فرشته دیگر نبود و فقط مشتی خاطرات زیبایش باقی مانده بود. ذهنم شاعر شده بود.

آه فرشته من، ببین. ببین که چگونه اندوهناک سر بر مزارت گذاشته ام. ببین که چگونه بی تو و عشق تو تنها شده ام. تنها، مثل پرنده ای بی بال و پر، در آسمان غروب. تنها مثل بادی که از لابه لای گیسویت می گذرد.

محصولات مشابه